یک قرص آلپروزولام میخورم. هدفم چیست ؟ یک خواب آرام بروم و چند ساعتی مغزم رفرش شود. خستهم. اندازه صد سال زندگی کردن. پاهایم ذوق ذوق میکند. باورم نمیشود این منم که با این حجم از خستگی 9 ساعت کار کردهام و بعد یکساعت رانندگی کردم که فقط بتوانم لباسی که چند روز پیش دیده بودم و مغزم میگفت این باید مال تو باشد را خریده بودم و دوباره یکساعت رانندگی کرده بودم و به خانه رسیده بودم.عجیب بودم.
روی تختم دراز میکشم. ساعت هنوز 9 شب نشده و چراغها را خاموش میکنم. انگار میخواهم به مغزم بفهمانم تمام شد امروز. میتوانی استراحت کنی. در فکر فرو میروم. فکرهای احمقانه. به خودم میگویم جدیاش نگیر. مگر قرار نیست پریود شوی. این فکرها برای همین است. سعی میکنم یک سریال جدید ببینم. مانی هیست. اثر گزار است. درگیر سریال میشوم. خوشحالم. دو قسمت دیدهام و قرص خواب دارد اثر میگذارد. خوابم میبرد.
صبح با درد یک طرف بدنم بیدار میشوم. دلم نمیخواهد به سرکار بروم ولی خانه هم جای امنی برایم نیست. پشت میزم نشستم. از همان صبح یک خرابکاری غیر عمدی انجام دادم و همان یک ذره انرژیام تمام شده. انگار ولی یاد گرفتهام با همه حال بدم همه کارهای لازم را انجام دهم. سرکار بروم، غذا بخورم، با آدم ها معاشرت کنم و حرفهای معمولی بزنم، با پارتنرم یک شب خوب بسازم، بخندم حتی وقتی درونم پر از غصه است. این وجه از خودم را دوست دارم...