SaharM·۱ ماه پیشادامه داستاناز ترس، یک قدم به عقب برگشت و از شاهزاده خانم فاصله گرفت. وقتی این جمله را شنید، قلبش تندتر تپید. هرگز انتظار نداشت که شاهزاده خانم به او چ…
SaharM·۱ ماه پیشداستان آغوش سرخ( خیالی)شروع داستان🫶⭕️آغوش سرخ⭕️>تو هم شنیدی!؟<چیرو؟>اینکه ارباب جوان قبیله ی سرخ با شاهزاده خانم ما ازدواج کنه<جدی؟>ارهه<چطوری میخواد تحمل کنه…