شروع داستان🫶
⭕️آغوش سرخ⭕️
>تو هم شنیدی!؟
<چیرو؟
>اینکه ارباب جوان قبیله ی سرخ با شاهزاده خانم ما ازدواج کنه
<جدی؟
>ارهه
<چطوری میخواد تحمل کنه آخه؟
>مجبوره؛تو قبیله ما فقط زنها حک فرمایی میکنند،مرد هیچ کاری از دستش بر نمیاد فقط باید کار کنه همین..
^دووم نمیارهه.
<چرا؟
>شنیدم بیماری قلبی داره.
<واقعاا؟
>اره طبیبان گفتن تا ۲۰ سالگی بیشتر زنده نمی مونه؛الان نزدیک ۱۹ سالگیشه.
<وای دلم سوخت؛پسر جوان و خوشتیپیه.
^چرا پسر بیمار فرستادن برای وصلت؛شگون نداره.
<چی بگم والا.!
صدای تاخت و تاز توجه همه را جلب کرد. شاهزاده خانم با لباس حریر قرمز سوار بر اسب با سرعت تمام به سمت مردم می آمد؛آنقدر سرعتش زیاد بود که از اسب به سمت هوا پرت شد.
ارباب جوان خیلی سریع متوجه شد از کجاوه بیرون پرید و شاهزاده خانم را در آغوش گرفت تا نجاتش دهد اولین نگاه بود اما چه نگاهی؟
این هم جز نقشه بود؟یا واقعا قصد نجاتش را داشت.
او را به زمین آورد شاهزاده خانم از آغوشش جدا شد و گفت : تو کیستی؟
جواب داد :من ارباب قبیله سرخ عامر هستم
سرت را بالا بیار میخوام خوب نگاهت کنم.
از خجالت سرش پایین بود و عرق سرد میریخت.
شاهزاده خانم با پرویی تمام صورتش را بالا آورد و از سر تا پایش را نگاه کرد و گفت : تو بسیار خوشتیپی،امشب آماده باش...
ادامه دارد...