از ترس، یک قدم به عقب برگشت و از شاهزاده خانم فاصله گرفت. وقتی این جمله را شنید، قلبش تندتر تپید. هرگز انتظار نداشت که شاهزاده خانم به او چنین نظری داشته باشد. لبخندش به آرامی روی لبانش نشست و گفت: "از لطف شما سپاسگزارم، بانو، اما… هنوز برای این دیدار آماده نیستم."
شاهزاده خانم با حیرت به او نگریست و پرسید: "چرا؟ اگر قرار است با یکدیگر زندگی کنیم، باید همدیگر را بشناسیم."
عامر نفس عمیقی کشید و با صدایی آرام گفت: "به خاطر بیماریام نگرانم. نمیخواهم شما را در خطر بیندازم."
شاهزاده خانم با نگاهی پر از قاطعیت پاسخ داد: "نگران نباش، من خودم تصمیم میگیرم که با چه کسی زندگی کنم."
عامر با چشمانی درخشان به او زل زد و احساس گرمایی در دلش حس کرد. گفت: "اما شما... ممکن است به خطر بیفتید." صدایش هنوز هم مردد بود و ترس در وجودش جا داشت
شاهزاده خانم نزدیکتر شد و با صدای ملایمتری گفت: "نترس، من کنارت هستم..."
ادامه دارد.....
ادامه دارد...