چند سال پیش، زمانی که هنوز در خانه پدر و مادرم زندگی میکردم، اتاق خوابم کوچک ترین و نور گیر ترین اتاق با دیوار های سبز رنگ و رو تختی همرنگ با دیوار ها بود ، اتاقی کوچک اما گرم و آرام.
آن موقع ها همیشه با مادرم جر و بحث داشتیم .
جر و بحث هایی که چند روزی بیشتر دوام نمی آورد و دوباره با هم خوب میشدیم .
و البته خوب بودنمان هم چندان دوامی نداشت و دوباره با هم بحثمان میشد .
در شمایل یک چرخه بی پایان .
دوران صلح _ دوران جنگ
آن موقع ها، همیشه ی خدا وقتی مادرم از موضوعی ناراحت میشد و اوقاتش به تلخی یک فنجان چای سیلان چند ساعت دم کشیده میشد، با من حرف نمیزد .
انگار که وجود ندارم . انگار که کلا در آن دنیا و در آن خانه وجود خارجی ندارم .
حرف نمیزد و این حرف نزدن بزرگترین تنبیه او بود .
هر بار که او مرا تنبیه میکرد، این فکر به سرم میزد که مادرم گل های زشت و پلاسیده آپارتمانی مان را از من بیشتر دوست دارد .
با وجود اینکه آنها گل های بد و پلاسیده ای بودند، به آن ها آب میداد ، با آن ها صحبت میکرد و به امید سبز شدن و خوب شدنشان آن هارا از این ور خانه به آن ور خانه جا به جا میکرد.
خلاصه که با آن موجودات بی ریخت تمام وقتش را میگذراند ، موجوداتی که بدِ واقعی بودند ، شاید حتی بدتر از من!
شاید حتی اگر به غیر از من ، پدرم هم کار بدی میکرد و او هم مثل من نامرئی میشد ، مادرم از آن گل های خرزهره میپرسید ناهار چه غذایی دوست دارند تا همان را برایشان درست کند .
یک بار یک هفته تمام من به آن گل ها حسودی کردم،
انقدر حسودی کردم که آخر سر یکی از همان گل ها که اتفاقا سالم ترین و زیباترین گلِ مادرم به حساب می آمد، از ریشه در آمد و کنار گلدانش دمر افتاد .
شاید پنجره باز مانده بود و باد شدید آن را از ریشه در آورده بود ، شاید هم زیادی آب خوردنش ریشه هایش را پوسانده بود ، شاید هم موجودی خیالی که وجود خارجی نداشت و یک هفته ای میشد که تبدیل به شبح شده بود آن را از ریشه در آورده بود .
اخرش هم هیچ کس نفهمید چه بر سر آن گل آمده...
جر و بحث میکردیم ، جوری که انگار تا ابد فرصت با هم بودن را داریم ،
و دوباره خوب میشدیم، انگار که اتفاقی میانمان اصلا نیفتاده است ..
انگار که مادرم امیدوار بود با بی اعتنایی به من و در نظر گرفتن بزرگ ترین تنبیه ممکن بعد از هربار کار بد کردن، مرا به آدم بهتری برای زندگی در این دنیا تبدیل کند .
آدمی خوب تر و سالم تر .
آدمی خوب تر و درست تر .
مادرم فکر میکرد اگر غذای سرد و کهنه ی چند روز قبل را، آن هم سر پا و ایستاده بخورم ، میمیرم.
یا اگر چایی را که چند روز پیش دم کرده بود بخورم ، چون حوصله دوباره آب کردن کتری و شستن قوری و ریختن چای خشک را ندارم و به نظرم بعد از معدن این فرایند سخت ترین فرایند ممکن بود ، این یکی حتما مرا خواهد کشت .
فکر میکرد اگر کفگیر را ته قابلمه بکشم سرطان لاعلاج میگیرم.
اگر سردردی ساده به سراغم آمد و مسکن خوردم ، بعد از آن معده ام از دهانم بیرون میریزد.
اگر شب ها تا دیر وقت بیدار بمانم و درس بخوانم ، هورمون های رشد ام دیگر درست کار نمیکند.
یا اگر روزی یک لیوان شیر کم چرب ننوشم، قدم کوتاه میماند ، انقدر کوتاه که شاید مرا به شهر لیلی پوتی ها بفروشد!
اگر استرس بگیرم و گوشه ناخن هایم را بکنم حتما روزی پوست انگشت هایم تمام میشود و فقط استخوان هایش باقی میماند.
مادرم فکر میکرد اگر بدون عینک طبی ام تلویزیون تماشا کنم حتما روزی کور میشوم .
یا اگر چای را با یک مشت پر قند بخورم حتما مرض قند میگیرم و شایدم هم کرم بیاید و دندان هایم را بخورد .
کرم مگر دندان میخورد ؟!
اصلا چگونه است که کرم بیچاره خانه اش را ترک کند و بیاید در دهان من دنبال دندان خوردن باشد؟!
مادرم همه ی این فکر هارا میکرد، شاید هم درست فکر میکرد ،
اما فایده ای نداشت ...
تمام این فکر ها و تنبیه بی اعتنایی هایش به من ، اخرش به سان یاسین خواندن به گوش خر شد .
همانقدر بیهوده . همانقدر بی ثمر .
بعد از چند سال ، تلاش هایش برای ساختن آدم بهتری از من جواب نداد ، و فقط آن روز های با هم بودن هدر رفت .
حالا من محکوم به جرم هایی هستم که از نظر او تنبیه هایی بزرگ تر از بی اعتنایی دارد ، و غرق در کثافت ِ آدم بدی بودن اولین تار موهای سفیدم را دیده ام ...
آدم بد میان سال !!
آدمِ بدِ میان سال این روز ها ، چای کهنه ی سرد چند روز قبل را میخورد و به خودش زحمت روشن کردن و جوش آوردن آب را هم نمیدهد،
تا دیر وقت برای تمام کردن پروژه های کوفتی فوق لیسانس اش بیدار میماند،
با کوچک ترین سردرد ها چند مسکن قوی را با هم می بلعد چون دیگر تحمل هیچ دردی را ندارد،
آدم ِ بد ِ میان سال، یادش نمی آید آخرین بار کی لب به شیر کم چرب زده است ،
بعد از جدایی اش از آدمی که فکر میکرد دوستش دارد سیگاری شده است و دهانش همیشه خدا بوی دود میدهد ،
ناخن هایش برای حفظ ظاهره دروغینش مرتب و لاک زده است ، اما کمی بالاتر ، شاید هم دقیقا روی مچ دست چپش زخم هایی عمیق و کهنه که گوشت بالا آورده اند ظاهر شده ،
آدم ِ میان سال و بد عینک طبی اش را گم کرده است و بدون عینک اش حتی جلوی پایش را نمیبیند اما تلاشی برای بهتر دیدن اطرافش نمیکند .
آدمِ بدِ میان سال کارهای بدی میکند، کارهای خیلی بد .
اما کسی اورا تنبیه نمیکند.
اما حالا اصلا کسی را در اطرافش ندارد که به او بی اعتنایی کند .
چند سال از آن روز ها گذشته است ، خیلی با مادرم صحبت نمیکنم .نه اینکه جر و بحث کرده باشیم و او بخواهد یک آدم میان سال را تنبیه کند،نه ...
راستش را بخواهید از او خجالت میکشم!
شاید او هم از من خجالت میکشد.
شاید هم از خودش خجالت میکشد،
حتما مادره یک میان سال گناهکار بودن خجالت دارد!!
حتما تا الان مادرم چندین گلدان جدید خریده است،حتما خانه مان تا الان پر از گل و گلدان شده و دیگر من در خانمان جا نمیشوم.شاید تا به الان اتاق خوابم را به خاطر نورگیر بودن اش گلخانه کرده باشد.گلخانه ای گرم و صمیمی که مادرم با گل هایش وقت میگذراند...
شاید حالا به جای اینکه فقط روزهایی که با من قهر بود با آن ها وقت بگذراند ، هر روز به گل هایش رسیدگی میکند، هر ثانیه با آن ها صحبت میکند، آن هارا میبوسد و برای خوب شدنشان هر کاری میکند...
هر روز ، هر ثانیه و هر دقیقه ...
لعنت به آن ثانیه ها ، به آن لحظه ها، به آن دقایق.
لعنت ..........
اصلا حالا که خوب فکر میکنم از او خیلی خجالت میکشم ، از او و گل هایش.
چون تمام تلاش هایش را برای آدم خوبی بودن به باد داده ام و حالا بدترین آدم روی زمین هستم ،
بدترین بچه ای که میتوانست داشته باشد ،
تمام تلاش هایش را ...
و کارهایی را میکنم که اگر اینجا بود و میدید حتما به خاطر انجامشان دیگر حتی اسمم را هم به زبان نمی آورد و تنبیه خیلی سخت تری جز بی اعتنایی داشتم .
و از گلهایش خجالت میکشم چون در زندگی ام روزی نیست که به آنها حسودی نکنم!!!
کاش گل بودم ،کاش یکی از آن گل های زشت و پلاسیده ای بودم که با وجود بد بودنش باز هم مادرم مرا دوست داشت!
کاش گل بودم و هرگز موهایم سفید نمیشد .
کاش اگر نمیشد که گلی باشم ، هیچ گل و گیاهی در دنیا وجود نداشت تا مادرم آن را دوست داشته باشد ..
کاش هرگز اتاقم را به کسی غیر از من ندهد ،
کاش مادرم بداند دلم برای صحبت کردن با او تنگ شده،
کاش این جرم هارا کنار بگذارم ، آدم خوبی شوم ، یک آدم ِ خوب ِ میانسال با چند تار موی سفید
کاش دیگر سیگار نکشم و آن را ترک کنم ،
دیگر به او و به دوست داشتنش فکر نکنم ،
چای دم کنم ،
کیک بپزم،
موقع آشپزی کفگیر را ته دیگ نکشم،
دیگر سر درد نشوم تا مسکن بخورم ،
زخم های دستم خوب شود ،
مادرم به این تنبیه ابدی پایان دهد ،
با موهای سفید، این آدم بد، دوباره به خانه شان بازگردد، دوباره کوچکترین اتاقِ خانه مال او شود ؛
کاش بازگردم .
کاش هیچ چیزی جای مرا در قلب مادرم نگیرد .