
صدای الکترونیکی ساعت، مثل سوزنی بود که مستقیم توی پوست گیجگاهم فرو میرفت.
چشمهایم را باز نکردم. نمیخواستم. خواب دوباره داشت مثل مهی سنگین بالای سرم معلق میماند — از آن خوابهایی که چیزی ازشان یادت نمیآید اما بدنت یادش هست. عضلات فکم درد میکرد. انگار تمام شب دندانهایم را روی هم فشار داده بودم. مزهی فلز توی دهانم بود. تلخ و زنده.
ساعت دوباره زنگ خورد.
دستم را دراز کردم و بدون نگاه کردن، روی میز پاتختی کشیدم تا پیدایش کنم. انگشتانم به لیوان آب خوردند — خالی بود — بعد به قاب عکس آوا، بعد به گوشیام که صفحهاش نور میداد. ساعت ۵:۴۸. دوازده دقیقه تا آلارم اصلی. پس این زنگ چی بود؟
سکوت.
نه. سکوت نبود. یک صدای دیگر بود. خیلی آرام. مثل نفس کشیدن کسی که سعی میکند نفس نکشد.
چشمهایم باز شد.
سقف اتاق خاکستری بود زیر نور کدر صبحگاهی که از لای پردههای کلفت فیلتر میشد. اتاق سر جایش بود. تخت سر جایش بود. بوی همیشگی — لوندر خشک و چوب صندل — اما… یک چیز دیگر هم بود. یک بوی زیرینِ تند. شبیه… زنگزدگی؟ شبیه مس کهنه.
شبیه خون.
نشستم. قلبم هنوز تند نمیزد — ذهنم از خواب عقب بود و بدنم جلوتر. دستهایم را بالا آوردم تا صورتم را بمالم و—
ایستادم.
دستهایم.
زیر نور نیمهتاریک اتاق، نوک انگشتانم رنگ عوض کرده بود. قهوهای مایل به قرمز. شبیه حنا اما یکدست نبود — لکهلکه بود. لای ناخن شستم، خط باریکی از قرمز تیره جمع شده بود. انگار چیزی را چنگ زده بودم. یا روی سطحی خیس کشیده بودم.
خون. خشکشده. لای ناخنهایم خون خشکشده بود.
نفسم بند نیامد. بدتر از آن — نفسم عادی ماند. و همین ترساندم. اینکه بدنم به دیدن خون روی دستهایش واکنش نشان نداد، انگار منتظرش بود. انگار عادت داشت.
بلند شدم. پاهایم لرزید — نه از ترس، از سرما. کفپوش سرامیکی اتاق یخ بود زیر پاهای برهنهام. دو قدم. سه قدم. راهروی کوتاهی که به حمام ختم میشد. در حمام باز بود. همیشه بستهاش میگذاشتم.
همیشه.
وارد حمام شدم.
چراغ سنسوری سقف با تأخیر روشن شد — اول یک سوسوی آبی بیمارگونه، بعد نور سفید بیمارستانی که ریخت توی فضای سفید و کوچک حمام و همهچیز را برهنه کرد.
آینه. درست روبرویم.
اول خودم را دیدم. موهای سیاه بههمریخته. زیر چشمها کبود از بیخوابی. تیشرت خاکستری رنگپریدهای که باهاش خوابیده بودم. و دستهایم — حالا زیر نور واضحتر بود — رد خون روی ساعد چپم هم ادامه داشت. خطی نازک، مثل اینکه دستم را روی لبهی چیز تیزی کشیده باشم.
بعد چشمم رفت بالاتر. روی خود آینه.
و ایستادم.
مثل اینکه کسی ستون فقراتم را با میلهای یخی جایگزین کرده باشد. مثل اینکه هوای حمام یکدفعه تمام شده باشد و ریههایم فقط خلاء میبلعند.
روی آینه نوشته بود.
با خط لرزانی که از گوشهی بالا سمت چپ شروع شده بود و تا وسط آینه کشیده شده بود. رنگش قهوهای مایل به قرمز — همان رنگ لای ناخنهایم. همان بو. خطها جایی ضخیم بودند و جایی نازک، مثل اینکه انگشتی که مینوشت، فشارش عوض میشد. مثل اینکه دست میلرزیده.
شش کلمه.
شش کلمهی فارسی، از راست به چپ، با دستخطی که میشناختم. دستخطی که بیست سال باهاش زندگی کرده بودم. دستخطی که هزار بار زیر نسخهها و یادداشتهایم دیده بودمش.
دستخط خودم.
«تو من رو کُشتی. یادت نیست؟»
زمان ایستاد.
یا شاید من ایستادم و زمان رفت.
نمیدانم چند ثانیه آنجا ماندم. شاید ده ثانیه. شاید دو دقیقه. فقط میدانم که وقتی بالاخره بدنم دوباره مال خودم شد، اولین کاری که کردم این نبود که جیغ بکشم. این نبود که عقب بروم. این نبود که زنگ بزنم.
اولین کاری که کردم این بود:
دستم را بالا آوردم و انگشت اشارهام را روی حرف «ت» گذاشتم.
خشک بود. ساعتها بود نوشته شده بود. قبل از اینکه بیدار شوم. شاید وسط شب. شاید—
مگر من بیدار شدم؟ یا خوابم؟
انگشتم لای حرف «کُشتی» بود. لکهی خون زیر ناخنم دقیقاً همان رنگ و همان بافت بود.
نوشته بودم. خودم نوشته بودم.
اما… من که چیزی یادم نمیآمد. شب قبل ساعت یازده خوابیده بودم. قرص خوابم را خورده بودم — نصف آلپرازولام، طبق تجویز وفایی. آوا پیش بهراد بود. در خانه قفل بود. آلارم ساختمان فعال بود.
پس چه کسی نوشته بود؟
پس چه کسی خون روی دستهایم گذاشته بود؟
دستشویی را باز کردم. آب یخ. هر دو دست را زیرش گرفتم و خون خشکشده شروع کرد به حل شدن — آب صورتی رنگ دور فاضلاب میچرخید. شستم. ناخنهایم را با مسواک کهنهای تمیز کردم. پوست زیر ناخنهایم میسوخت. خراش روی ساعدم زیر آب تیر کشید.
آینه را نگاه نکردم. نمیتوانستم. آن شش کلمه مثل جای سوختگی روی شبکیهام مانده بود و حتی وقتی چشمانم را میبستم، میدیدمشان.
تو من رو کُشتی. یادت نیست؟
من. کی را. کی را کشته بودم؟
تلفنم زنگ خورد.
از حمام بیرون آمدم — پاهایم خیس بود و رد میگذاشت روی سرامیک — و گوشی را از روی پاتختی برداشتم. صفحه نور میداد:
دکتر وفایی.
ساعت ۶:۱۲ صبح.
وفایی هیچوقت قبل از ساعت ۸ زنگ نمیزد. در ده سالی که روانپزشکم بود، قانون نانوشتهای بود بینمان: صبحها مال من بود، مال ساختن ماسکی که بقیه روز باهاش زندگی میکردم. وفایی این را میدانست و رعایت میکرد.
تا الان.
انگشت شستم روی دکمه سبز مکث کرد. نبض گردنم را حس کردم — تند نبود اما سنگین بود، مثل چکشهای کوچکی که پشت پوست فشار میآوردند.
جواب دادم.
«سارا.»
صدایش همانطور بود. گرم. آرام. مثل پتویی از جنس اعتماد. ده سال بود این صدا لنگرم بود.
«سلام دکتر. صبحتون بخیر.»
صدای خودم غریبه بود. خشدار و خالی. مثل صدای کسی که تازه از زیر آب بیرون آمده.
«خوبی؟»
سکوت کردم. یک ثانیه. دو ثانیه. چقدر طول میکشد تا یک دروغ شکل بگیرد؟ برای من — برای سارا مهرگان، متخصص ساختن دروغهای حرفهای از جنس «من خوبم» — کمتر از نیم ثانیه.
«خوبم. فقط زود بیدار شدم.»
«خواب دیدی؟»
سوالش ساده بود اما لحنش نبود. یک چیزی ته صدایش بود. یک لبهی تیز زیر آن مخمل. یا شاید من داشتم همهچیز را بیش از حد تحلیل میکردم. حرفهام این بود — شنیدن چیزهایی که گفته نمیشوند. و گاهی این حرفه، آفت میشد.
«نه. یادم نمیاد.»
دروغ. راست. هر دو. چون واقعاً خوابم یادم نمیآمد — اما بدنم یادش بود. فکِ دردناک. خون خشکشده. و آن شش کلمه.
«سارا، میخوام جلسهمون رو از پنجشنبه بندازم جلوتر. فردا بیا مطب.»
ابروهایم بالا رفت. «چرا؟»
«میخوام داروهات رو بررسی کنم. فکر میکنم باید تنظیمشون کنیم.»
باز هم آن لبهی تیز. باز هم آن چیز ناگفته. یا شاید من از آن شش کلمهی لعنتی روی آینه داشتم دیوانه میشدم و هر صدایی حالا شبیه تهدید به نظر میرسید.
«باشه. فردا میام.»
«سارا؟»
«بله؟»
مکث کرد. مکثی که طولانیتر از حد طبیعی بود. من روانپزشکم — مکثها را اندازه میگیرم. این مکث سه ثانیه بود. سه ثانیه یعنی چیزی هست که میخواهد بگوید و تصمیم میگیرد نگوید.
«مراقب خودت باش.»
تماس قطع شد.
پانزده دقیقه بعد، دوش گرفته بودم. آب داغ. آنقدر داغ که پوستم سرخ شده بود. خون روی دستهایم رفته بود اما خراش روی ساعدم مانده بود — خط نازک قرمزی که وقتی آستین مانتویم را پایین میکشیدم، پنهان میشد. من متخصص پنهان کردن بودم.
اما آینه.
برگشتم جلوی آینهی حمام و ایستادم. نوشته هنوز آنجا بود. زیر نور صبح که حالا قویتر شده بود، جزئیات بیشتری میدیدم. خطوط انگشت. جایی که فشار بیشتر بود — «کُشتی» — عمق رنگ بیشتر بود. انگار نویسنده روی این کلمه مکث کرده بود. روی این کلمه فشار آورده بود.
مثل تأکید.
مثل اتهام.
دستهای دستمال کاغذی برداشتم و شروع کردم به پاک کردن. خون خشکشده سخت بود و باید خیسشان میکردم. دستمال به دستمال، حرف به حرف، کلمهها محو شدند. اول «یادت نیست» رفت. بعد «من رو». بعد «تو».
آخرین کلمهای که پاک کردم «کُشتی» بود.
و وقتی دستمال خیس و صورتیرنگ را توی سطل انداختم و به آینهی تمیز نگاه کردم، فقط خودم بودم. سارا مهرگان. ۳۶ ساله. روانپزشک. مادر. زنی که کنترل همهچیز را دارد.
اما دستم داشت میلرزید.
و عطری میآمد. خیلی خفیف. از جایی بین اتاقخواب و راهرو. عطری که مال من نبود. عطری شیرین و سنگین — عود و وانیل — که ده سال بود نبوییده بودمش.
ده سال.
از آخرین باری که سایه کنارم بود.
نفسم را حبس کردم. گوش دادم. خانه ساکت بود. فقط صدای یخچال و وزوز خفیف ترافیک صبحگاهی از پشت پنجرهها.
اما آن عطر…
به سمت راهرو رفتم. آهسته. مثل کسی که توی خانهی خودش غریبه شده. انگشتانم دیوار را لمس میکرد. سرد بود. واقعی بود. بیدار بودم.
راهرو خالی بود. در ورودی قفل بود — زنجیر امنیتی هم زده بود. از داخل. پس کسی وارد نشده بود. نمیتوانسته وارد شده باشد.
مگر اینکه از اول داخل بوده باشد.
آب دهانم را قورت دادم. زبانم خشک بود. قلبم — که تا الان مقاومت کرده بود — بالاخره تسلیم شد و شروع کرد به تند زدن. میتوانستم نبضش را توی گلویم حس کنم. توی مچهایم. توی نوک انگشتانم.
اتاق آوا.
درش بسته بود. همیشه بسته بود وقتی آوا نبود — من این در را وقتی آوا پیش بهراد بود، باز نمیکردم. یک جور خرافهی شخصی. انگار اگر در بسته باشد، آوا برمیگردد. اگر باز باشد… شاید نه.
دستگیره سرد بود. فشارش دادم.
اتاق خالی بود. تخت یکنفره با ملحفهی صورتی. عروسک خرگوش روی بالش. پردههای آبی کشیده. همهچیز دقیقاً همانطور که باید باشد.
به جز یک چیز.
روی میز تحریر کوچک آوا، که همیشه خالی بود وقتی دخترم نبود، یک شیء قرار داشت که نباید آنجا میبود.
یک عکس.
قاب نداشت. فقط یک عکس ۱۰ در ۱۵ بود. کنارش رفتم. نگاهش کردم.
و زانوهایم خم شد.
عکس قدیمی بود — رنگش کمی پریده بود. توی عکس دو دختر بودند. شاید بیستوسه، بیستوچهارساله. شبیه هم. نه — عین هم. مثل دو بازتاب از یک آینه. یکیشان لبخند میزد و موهایش باز بود. یکیشان لبخند نمیزد و موهایش بسته بود.
من و سایه.
این عکس مال تابستان ده سال پیش بود. ساحل رامسر. سه ماه قبل از آن شب.
اما مسئله این نبود. من این عکس را میشناختم. مسئله این بود که این عکس نباید وجود میداشت. بعد از مرگ سایه، تمام عکسها را جمع کرده بودم. توی جعبهای گذاشته بودم. جعبه را داده بودم به مادرم. هیچ عکسی از سایه در این خانه نبود. هیچ عکسی از سایه در زندگی من نبود.
من آینهها را از خانه حذف نکرده بودم — خواهرم را حذف کرده بودم.
و حالا… این عکس. از هیچکجا. روی میز دخترم.
عکس را برگرداندم. پشتش چیزی نوشته بود. با مداد. خط ریز و منظم.
«آوا چشمهاش شبیه منه. تو هیچوقت دقت کردی؟»
عکس را توی کشوی میزم گذاشتم. دستمالهای خونی را از سطل حمام درآوردم و توی کیسه زباله گذاشتم. آینه را تمیز کردم. بو گرفتم — اسپری بهداشتی زدم تا عطر عود و وانیل محو شود.
و بعد لباس پوشیدم. آرایش کردم. موهایم را بستم. گوشوارههای ظریف نقرهای. کت خاکستری زغالی. شلوار مشکی. کفشهای پاشنهدار. ماسک.
ساعت ۷:۴۵ صبح، سوار ماشینم شدم و به سمت کلینیک رفتم.
اولین بیمارم ساعت ۸:۳۰ وقت داشت. فرهاد. اختلال دوقطبی.
باید حرفهای میبودم. باید دکتر سارا مهرگان میبودم. باید لبخند میزدم و گوش میدادم و سر تکان میدادم و میگفتم «احساست رو درک میکنم.»
در حالی که توی سرم، شش کلمه مثل طبل جنگ تکرار میشدند.
تو من رو کُشتی.
یادت نیست؟
و بدتر از آن — بدتر از خون و بدتر از عکس و بدتر از عطر — یک سوال بود که مثل اسید مغزم را میخورد:
اگر من نوشتهام… پس شاید راست نوشتهام.
چراغ قرمز. تقاطع ونک.
دستهایم روی فرمان عرق کرده بود. توی آینه بغل نگاه کردم.
یک لحظه — فقط یک لحظه — فکر کردم توی ماشین پشت سرم، کسی نشسته که قیافهاش…
چراغ سبز شد. بوق ماشین پشتی. پایم را روی گاز فشار دادم.
نگاه نکردم.
ممنون که تا اینجا با سارا همراه بودید. قسمت دوم این داستان [چهارشنبه] منتشر میشود. اگر از خواندن این فضای معمایی لذت بردید و دوست دارید از نوشتههای من حمایت کنید، میتوانید از طریق لینک زیر (حامیباش) من را به یک قهوه مهمان کنید تا با انرژی بیشتری فصل بعد را بنویسم.
فراموش نکنید که صفحه من را در ویرگول دنبال کنید تا قسمت بعدی را از دست ندهید!