#قسمت اول#
مردی رو میتونستن از دور دست هاخیابونهای ناپل ایستاده بود ببینند. اون کت شلوار سیاه پوشیده بود که زیر باران خیس شده بودن. کسی اون رو نمیشناخت یا ندیده بود توی اون محله. ناگهان چشمان همه به سمت ماشینی چرخید که با سرعت به سمت اون مرد میرفت. راننده با اینکه میدید مرد ایستاده، هیچ حرکتی نکرد و سرعتش رو کم نکرد. بعد از چند ثانیه، مرد به چند متر اونطرف پرتاب شد.
---
دو ماه بعد
پرستار: دکتر! دکتر! اون بیمار ناشناسی که دو ماه پیش بستری شد و تو کما بود، داره به هوش میاد! لطفاً به من بیان.
دکتر: چی؟ واقعاً؟ این خیلی خبر خوبیه، دارم میام.
دکتر وقتی به مرد نزدیک شد، با لحن آرامی پرسید:
«خوبی؟ چیزی یادت میاد؟ میدونی کی هستی؟»
مرد:
«اِ... م... من چرا اینجام؟ چه اتفاقی افتاده؟ من کیم؟ چرا اینجا میگم؟ یکی جوابم رو بده!»
دکتر:
«آقا لطفاً آروم باشین. شما طی یه حادثه حافظهتون رو از دست دادین.»
مرد:
«یعنی چی حافظمو از دست دادم؟ من فقط یادمه یه ماشین بهم زد. نمیدونم چرا اونجا بودم اصلاً!»
دکتر:
«ما چند روز پیش از یکی از آشنایانتون یه تماس گرفتیم که گفتن اگه بیدار شد، بهش بگیم به این شماره زنگ بزنه. بفرمایین، بهتره خودتون باهاش صحبت کنین. بعد از معاینه میگیم کی میتونین مرخص بشین.»
مرد:
«اوه، باشه... لطفاً شماره رو بهم بدین و یه تلفن که بتونم باهاش زنگ بزنم.»
---
چند دقیقه بعد
بعد از چهارمین بوق، صدایی از پشت تلفن بلند شد:
«بفرمایین.»
مرد:
«سلام... من... نمیدونم چطور توضیح بدم. دکترها بهم گفتن با شما تماس بگیرم. یعنی چی؟ شما منو میشناسین؟»
مرد پشت تلفن:
«اوه، سلام آدریانو! خوبی؟ بالاخره بیدار شدی! نگران نباش، چند ساعت دیگه اونجام. همه چی رو برات توضیح میدم...»
------------------------
خب عزیزان پایان این پارتمون بود
به نظر شما آن مرد پشت تلفن کی بود ؟
قسمت بعدیمون فردا تا ساعت ۱۱ گذاشته میشه و خوشحال میشم اگه نظرتون رو برام بنویسیم برام بنویسین.