هستی
خواندن ۲ دقیقه·۲ روز پیش

تولد دوباره در سایه های خون



یک روز بعد...

آدریانو در خواب فریاد زد:
«نه! نه! نههههه!»

با وحشت از خواب پرید. عرق سردی روی پیشانی‌اش نشسته بود، نفس‌هایش تند شده بود. سعی کرد ذهنش را آرام کند، اما تصویر آن صحنه هنوز در سرش می‌چرخید.

بلند شد و به سمت قهوه‌ساز رفت. عطر تلخ قهوه در هوا پیچید. فنجان را برداشت و به سمت پنجره رفت. خیابان‌های ناپل در سکوت فرو رفته بودند، انگار که هیچ‌کس در شهر نبود. حتی دریا هم آرام گرفته بود. اما ذهن او پر از آشوب بود.

نگاهش به آینه افتاد. چند لحظه خیره ماند. احساس کرد چیزی در انعکاس تصویرش فرق دارد. سرش را بالا گرفت و زیر لب گفت:

«آینه دروغ نمی‌گه... ولی من چرا از تصویر خودم می‌ترسم؟»


---

بعد از پایان کلاس‌ها...

آدریانو تمام روز را در آشفتگی گذراند. ذهنش درگیر خوابش بود و هر لحظه فکر می‌کرد که این فقط یک رویا نیست، بلکه چیزی بیشتر از آن است.

موبایلش را از جیبش بیرون آورد و شماره‌ی وارکو را گرفت.

آدریانو: الو، سلام وارکو! خوبی؟
وارکو: سلام آدریانو عزیزم! عالیم. تو چطوری؟
آدریانو: باید ببینمت. یه موضوع مهمه.
وارکو: چ... چی؟ در مورد چی؟
آدریانو: دیدمت می‌گم.


---

یک ساعت بعد، کافه‌ای در ناپل

آدریانو وارد کافه شد. وارکو را دید که پشت میزی دور از جمعیت نشسته بود. کمی عجیب به نظر می‌رسید—شاید بیش از حد معمول عصبی بود.

آدریانو: من اومدم.
وارکو: خوش اومدی، آدریانو.

آدریانو فنجان قهوه‌اش را برداشت، جرعه‌ای نوشید و مستقیم به چشمان وارکو نگاه کرد.

آدریانو: بدون حرف اضافه میرم سر اصل مطلب. مطمئن نیستم این یه خاطره‌ست یا یه خوابی که ذهنم ساخته... ولی من یه خواب دیدم.

وارکو: چه خوابی؟

آدریانو: توی خوابم، من با یه کت‌شلوار مشکی و پیراهن سفید وایستاده بودم... اما خونی بودم. تو و سوفیا هم اونجا بودین. اما یه... یه مرد دیگه هم بود که غرق در خون، روی زمین دراز کشیده بود.
و من رو به سوفیا فریاد زدم: «ناپل همیشه یه قربانی می‌خواد! حالا نوبت منه؟ نمی‌ذارم... نمی‌ذارم این کارو بکنن! هیچوقت!»

سکوتی سنگین بین آن دو حاکم شد. وارکو به نظر کمی مضطرب شد. انگشتانش را بی‌هدف روی میز کشید و نگاهش را دزدید.

وارکو: اممم... معلومه که نه! احتمالاً چون سرت آسیب دیده، روی خوابهات تأثیر گذاشته. خواب‌ها همیشه عجیب‌وغریبن، چیزی نیست.

آدریانو جرعه‌ی آخر قهوه‌اش را نوشید، اما هنوز به وارکو مشکوک بود. چیزی در نگاه او بود که آرامش نمی‌داد. انگار که چیزی را پنهان می‌کرد.

بلند شد.

آدریانو: باشه، پس من دیگه میرم.
وارکو: کجا؟ تازه اومدی!
آدریانو: انقدر حوصله ندارم. میرم خونه.

وارکو: باشه...

اما وقتی آدریانو از در بیرون رفت، وارکو تلفنش را برداشت، شماره‌ای را گرفت و با صدایی آهسته گفت:

«بیدار شده. داره به یاد میاره.»



رمان ها میتونن چندین ساعت شمارا در جای خود میخکوب کنند
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید