هستی
خواندن ۳ دقیقه·۱۳ روز پیش

تولد دوباره در سایه های خون

چند ساعت بعد
در اتاق باز شد و مردی بلندقامت و هیکلی در چهارچوب در ظاهر شد. با آرامی به سمت مردی که چند ساعت پیش آدریانو خطاب شده بود، قدم برداشت.

مرد ناشناس:
«خوبی؟ خوشحالم که بالاخره بعد از دو ماه بیدار شدی، آدریانو.»

آدریانو:
«سلام… اوه، اره، خوبم. البته اگه بشه گفت خوب! من هیچ چیز از گذشته‌ام یادم نمیاد، حتی اسمم رو.»

مرد ناشناس:
«خب، پس اول از معرفی خودم شروع می‌کنم. من وارکو هستم، یکی از دوستان قدیمیت.»

آدریانو:
«خوشوقتم.»

وارکو:
«تو همون آدریانو هستی. ۲۵ سالته و معلمی توی یه مدرسهٔ راهنمایی. خانوادت رو طی یه حادثه از دست دادی… همشون رو.»

آدریانو:
«پس بهتره بگیم توی زندگیم تنهام و کسی رو ندارم، درسته؟»

وارکو:
«خب، یه جورایی آره. متأسفم که می‌گم، ولی هیچ‌کس از خانوادت زنده نموند و تو تنها بودی. من هم دانشگاهیت بودم و یه جورایی دوست صمیمیت هم بودم. دو ماه پیش یه اتفاق برات افتاد…»

آدریانو:
«چقدر بده آدم چیزی از گذشته‌ش ندونه…»

وارکو:
«بله، می‌دونم و درکت هم می‌کنم. ولی لازم نیست نگران باشی. هر وقت کمک بخوای، من اینجام و کمکت می‌کنم.»

آدریانو:
«ممنون، لطف دارید.»

---

چند لحظه بعد
دکتر وارد شد و گفت:
«خب، آقا، شما دیگه می‌تونین امشب مرخص بشین. ولی چند دارو هست که باید مصرف کنین. نسخه رو با پرستار براتون می‌فرستم.»

آدریانو:
«هزینهٔ بیمارستان چی؟»

دکتر:
«آقای وارکو همشون رو پرداخت کردن.»

دکتر از اتاق خارج شد و آدریانو به سمت وارکو برگشت:
«نمیدونم چطوری باید این لطفت رو جبران کنم، واقعاً…»

وارکو:
«نه، نه، اصلاً همچین فکری نکن. تو توی گذشته کارای بزرگتری برام انجام دادی، آدریانو.»

---

یک روز بعد
وارکو:
«خب، آدریانو، من به کمک بعضی از دوستام برات یه مدرسه جور کردم برای تدریس که درآمد خوبی هم خواهی داشت. خونتم هم که مال خودته و پول اجاره لازم نیست بدی. و اینکه ماشینت توی پارکینگ پارک شده. اینم شمارمه، هر وقت لازم داشتی، می‌تونی باهام تماس بگیری.»

آدریانو:
«وارکو، واقعاً ازت ممنونم. اگه تو نبودی، چیکار باید می‌کردم، نمی‌دونم…»

وارکو:
«همچین حرفی نزن، پسر. این وظیفهٔ منه.»

آدریانو:
«چی؟ یعنی چی؟ نفهمیدم…»

وارکو با حالت اضطراب گفت:
«اوه، نه، نه، هیچی…»

---

آدریانو وارد خانه شد
آدریانو وارد خانه‌ای که وارکو گفته بود برای اوست، شد. حس غریبی شدیدی داشت. نه تنها توی خونه، بلکه توی زندگی هم انگار همه‌چیز عجیب بود.

او خانه را گشت و برخی چیزها نشان می‌داد که واقعاً انگار مدت زیادی بود کسی آنجا نبوده. با خودش گفت:
«خب، معلومه اینطوری میشه. دو ماه نبودم من…»

---

یک هفته بعد
آدریانو صبح زود بیدار شده بود و برای رفتن به مدرسه آماده می‌شد. به سمت پارکینگ رفت و وقتی ماشین را دید، با خودش گفت:
«مگه میشه با درآمد معلمی همچین ماشینی خرید؟ لابد خیلی پس‌اندازگر بودم…»

سوار ماشین شد و به سمت مدرسه رفت. روز اول تدریسش عالی بود. بچه‌ها او را خیلی دوست داشتند و مشتاقانه سر کلاسش حاضر می‌شدند. آدریانو واقعاً یک معلم حرفه‌ای و عالی بود.

---

پایان قسمت دوم
«آیا آدریانو واقعاً یک معلم ساده است؟»

قسمت اول رو از طریق این لینک میتونین بخونید
https://vrgl.ir/MVEK8

رمان ها میتونن چندین ساعت شمارا در جای خود میخکوب کنند
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید