یک هفتهی کاری تمام شد. یک هفتهی کاری ، روزی هشت ساعت، منتظر آمدنت بودم، اینکه صدات از توی راهرو اداره چهارستون توجهام و تمرکز و میلم را به رعشه دراورد، اینکه بوی تنت زودتر از خودت به اتاق برسد، اینکه با آن مهربانی اتکابرانگیز سر در اتاق بکشی و بگویی "چطوری بابا جان؟"
اما نیامدی... یک هفتهی تمام از من روی برگرداندی، رفتی و بازنیامدی...
یک هفته بدون هیچ ردی از تو، شبیه افیونیِ بختبرگشتهای بودم که از بد روزگار، دستش به نشئهگی نرسیده. درد در تمام جمجمهام میپیچید، کارها و وظایف تکراری روزانهام را یکی در میان و نصفه رها میکردم، خشم و انزجار از عالمیان و آدمیان از نوک انگشتهام به کیبورد میریخت و از تمام تعاملات و دیالوگها مشمئز و گریزان بودم...بله... میل اعتیاد است، من به تو، به آمدنت و حضورت معتاد شدهام و اگر نیایی، این خماری تا کجا ادامه خواهد داشت؟
این است که به حق میگویند، عشق، اعتیاد است.