ویرگول
ورودثبت نام
خون و ماتیک
خون و ماتیک
خون و ماتیک
خون و ماتیک
خواندن ۱ دقیقه·۱۳ روز پیش

افیونیِ حضور تو

یک هفته‌ی کاری تمام شد. یک هفته‌ی کاری ، روزی هشت ساعت، منتظر آمدنت بودم، اینکه صدات از توی راهرو اداره چهارستون توجه‌ام و تمرکز و میلم را به رعشه دراورد، اینکه بوی تنت زودتر از خودت به اتاق برسد، اینکه با آن مهربانی اتکابرانگیز سر در اتاق بکشی و بگویی "چطوری بابا جان؟"

اما نیامدی... یک هفته‌ی تمام از من روی برگرداندی، رفتی و بازنیامدی...

یک هفته بدون هیچ ردی از تو، شبیه افیونی‌ِ بخت‌برگشته‌ای بودم که از بد روزگار، دستش به نشئه‌گی نرسیده. درد در تمام جمجمه‌ام می‌پیچید، کارها و وظایف تکراری روزانه‌ام را یکی در میان و نصفه رها می‌کردم، خشم و انزجار از عالمیان و آدمیان از نوک انگشت‌هام به کیبورد می‌ریخت و از تمام تعاملات و دیالوگ‌ها مشمئز و گریزان بودم...بله... میل اعتیاد است، من به تو، به آمدنت و حضورت معتاد شده‌ام و اگر نیایی، این خماری تا کجا ادامه خواهد داشت؟

این است که به حق می‌گویند، عشق، اعتیاد است.

اعتیادعشقدلتنگی
۱
۰
خون و ماتیک
خون و ماتیک
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید