امروز، روز عجیبی است. بعد از سی و چند روز غیظ و قهر، بعد از سی و چند روز که مرا در خماری حضورت گذاشتی، بعد از سی چند روز محرومیت از مهربانی اتکابرانگیزت، امروز آمدهای میز روبهرویم نشستهای، طرح نهنگ برایم میکشی و از بی عدالتی درانتصابات اداری میگویی. من کیفور از اینکه بوی تنت بعد از این همه روز دوباره توی اتاق پیچیده، به این فکر میکنم که سیگار بین انگشتهات چه نمایی باید داشته باشد؟ تو را در حالی که به دود سیگارت خیره شدهای تصور میکنم و میخواهم همهچیز در همین جا، همین بلاتکلیفی خوشخیالانه متوقف شود باباجان. فکر میکنم اگر سی و چند روز نداشتن صدات، خندههات و شوخیهات، درد و رنجی به مثال خماری داشته، لابد حالا که بازآمدهای، باید چیزی شبیه نشئگی در تنم جریان داشته باشد. محظوظم از باز آمدنت و خون در رگانم به رقص حرکت میکند. امروز روز عجیبی است بابا جان، خوش برگشتی...
سه شنبه
سه