ویرگول
ورودثبت نام
خون و ماتیک
خون و ماتیک
خون و ماتیک
خون و ماتیک
خواندن ۱ دقیقه·۱۵ روز پیش

پناه به تاریکی، از شر بطالت تابیدن‌ات ای خورشید...

می‌خواهم بنویسم که آن روز، سر صبح، همان روزی که پیش از تو، عطرت به اتاق آمده بود و شاخه‌ی رزی از باغچه‌ی اداره برایم چیده بودی، سایه‌ی شفقت‌ات خنکای مطبوعی از جنس بهار بود. می‌خواهم بنویسم که امروز اما تو نامهربان و غدار شده‌ای، گلی که ارمغان میل و مرافقت تو بود، خشک شد و پژمرد و من خاطره‌ی انس و مهرورزی تو را در گوشه‌ی ملولی از دلم سبز و زنده نگاه خواهم داشت، اگر که دلزدگی تو، سایه‌ی تاریک و ستمکاری بر تمام مزارع خرم دلدادگی نشود. اگر که بیایی...

هجراندوریدلتنگی
۰
۰
خون و ماتیک
خون و ماتیک
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید