
ساعت یازده و سی دقیقهی صبح است، آفتاب پشت پنجره لمیده، آدمها به دنبال لقمهی نانی، پول دارویی، یا بدبختی و رنج المبار دیگری، توی راهروهای این ادارهی لعنتی میدوند، صداهای مبهم و رنجورشان همهجا را گرفته و... گاهی از میان تمام صداهای دیگر، صدای تو به گوش میرسد. صدای آشنا و ظالم تو، که به همراه تمام چیزهای دیگر از من دریغش کردهای. راهت را از من کج میکنی، سر حرف را میبندی و بیقید از فرصت دیدار من، منی که از تمام امکانهای محبت و میلورزی تنها به دیدار کوتاه و بیمنظوری در روز رضایت داده بودم، میگذری.
هنوز نیمی از روز کاری گذشتهاست و نیم دیگر باقی است. شاید بیایی، شاید نکهت بهار و اقاقی و مهر، دلت را به لرزه درآورد، شاید بارقهی آرام و روشن آفتاب، ظلمت تاریک دلآزردگیات را خاتمه دهد.