
میخواهم بنویسم که آن روز، سر صبح، همان روزی که پیش از تو، عطرت به اتاق آمده بود و شاخهی رزی از باغچهی اداره برایم چیده بودی، سایهی شفقتات خنکای مطبوعی از جنس بهار بود. میخواهم بنویسم که امروز اما تو نامهربان و غدار شدهای، گلی که ارمغان میل و مرافقت تو بود، خشک شد و پژمرد و من خاطرهی انس و مهرورزی تو را در گوشهی ملولی از دلم سبز و زنده نگاه خواهم داشت، اگر که دلزدگی تو، سایهی تاریک و ستمکاری بر تمام مزارع خرم دلدادگی نشود. اگر که بیایی...