همهچیز روی مخم رژه میرود. هر صدا و شلوغیای، انگار به شیارهای مغزم، مَته میزند. و هر رفتار و برخورد انسانیای توی اجتماع، داخل کاسهی سرم، چاهوچالههای بزرگ حفر میکند. مغزم شده است خونهی گورکنها و موش کورهایی که هرروز وول میخورند و حفاری میکنند.

انگار دری توی سرم باز است و من احساس میکنم، تا وقتی که آن را نتوانم ببندم، سرمایی که از درز در عبور میکند مرا منجمد خواهد کرد. گاهی نه فقط باز بودن درِ اتاقم اذیتم میدهد؛ بلکه فکر میکنم درهای زیادی در سرم باز است و هرلحظه چیزهای غریب و آزاردهنده، پا تو خانهی ناامن من میگذارند. مثل یک مهمان ناخواندهای که یکهو نشسته سر سفرهات و دارد نون و پنیر میخورد ولی تو هاج و واج ماندهای که این یارو از کجا پیداش شد؟ چرا آمد پیش من و چرا اینجاست؟ و بعد از هورتکشیدن چاییای که سر مینوشد، یک ناخن به شقیقهات میکشد و با هر خطوطی که از صورت یارو جلوهگر میشود، لبهات را بیشتر روی هم فشار میدهی و دستِ رویِ رون گذاشتهات را مشت میکنی. حس میکنم دستهام کثیف است. یکهو میبینی که آخر شب بدون اینکه جایی رفته باشم و دستی به چیزی زده باشم، برای اینکه چیزی بهدست بگیرم، خیلی زود خود را میرسانم به سینک ظرفشویی...
گاهی دوست دارم حتی همان آدمهای مورد علاقهام را با یک لگدی که به اعصابم زده است، سر ببرم و تکهتکهاش کنم. تحمل جمعیت و شلوغی و تلویزیون و موسیقی ندارم. چکهی شیر آب به اعصابم چکش میزند. دوست دارم بگیرم آدمهایی که خوشم نمیآد ازشان را هرچی متلک و حرص ازشان بهدل دارم و کینهبافی کردم را توی صورتشان عوق بزنم؛ هوار بزنم و هوار بزنم و هوار بزنم.