آیا سوزاندن شعرهایم بدان معنا نیست که خانهای را که در آن زندگی میکنم به آتش بکشم در حالیکه در آن هستم؟
خواب از چشمانم کوچ کرده است. کدام رفتگر میتواند غبار را از روحم بتکاند؟از کجا میتوانم شیشهبری بیابم که الماس درونم را صیقل دهد؟
تکههای وجود را از کتابها پیدا میکنم و خود را مانند پازلی سر هم میکنم تا تصویر یکپارچه و معناداری نشان دنیا دهم؛ اما تا اینجا ثبات و مفهوم تنها چیزیست که در قطعات من یافت نمیشود.
میخواهم با مداد تجربه بنویسم اما بر سنگی حک میکنم:اشتباه!
از خود دور میشوم و تا کهکشانها بالا میروم تا “خود” را تقدیم فراموشی کنم اما با لمسی بیاهمیت به اندازهی حسادت خوار و کوچک میشوم و از بهشت رانده شده، محکوم به زندگی.
چه نیازی به سوزاندن نامههاست وقتی کلمات از وَندای آتش گرفته روی کاغذ میسوزند؟
معادلات تنها روی کاغذ به نتیجهای میرسند اما چه کسی آنقدر شجاع است تا اثبات کند که این یک فرض است یا حکم؟
من از کلاف درهم پیچیدهی ذهنم خسته هستم. زیر سنگینی سوالها دفن شدهام و با این حال صورتکی کریه و خندان فریاد میزند”نجات دهندهام در آینه است!”
کدام آینه؟ با هر نفسم سوالی قورت میهم و تا چشم کار میکند مسئلهای بیجواب با چشمان کنجکاو و منتظر به من نگاه میکند.
شاید راه نجات من در شکستن آینه باشد تا با تیزیاش، سوالها را تکه و پاره کنم و از خانه بیرون آیم.
حالا میتوانم خانه را به آتش بکشانم؟!.

پ.ن:دوتا پست قبلی که پاسخ باشه ساعت سه تا چهار صبح نوشتم و یک ساعت خوابیدم و دوباره ساعت شش بیدار شدم و این رو نوشتم .
خودم احساس میکنم دو قلو هستن.