آهستـه گام بر میداشت. لحظهای مکث کرد. متوجه شد کسی او را تعقیب میکند. سرعت قدمهایش را بالا برد. دو کوچه را پشت سر گذاشت. نفس نفس میزد. برگشت و به پشت سرش نگاه کرد. سایهى او بر روشنایی آسفالت خیابان نقش بسته بود.