
گر روز من شب نشود
گر کاروان به منزل نرسد
گر قلمم جوهر تمام نکند
گر این دفتر به پایان نرسد
گر من و تو؛
بازیچهی اگرهای روزگار شویم
چو شعری قصیدهست، روایت من و تو.
نه پایانی باشد، نه آغازِ پایانها.
گر نامههایت خوانده نشوند
گر مهتاب، شب را فروزان نکند
گر دلِ من پریشان نشود
گر من و تو؛
ز دل دادن بینوا بمانیم
بی تو،
پایان رِسد آن قصیده
و من
بمانم و این دفتر...