ویرگول
ورودثبت نام
~𝕹𝖆𝖟𝖆𝖓𝖎𝖓~
~𝕹𝖆𝖟𝖆𝖓𝖎𝖓~ز کنج این دل، خیال هایی دارم؛ که با قلمِ آغشته بر جوهر، رویِ کاغذِ ذهنم جای می گیرند.
~𝕹𝖆𝖟𝖆𝖓𝖎𝖓~
~𝕹𝖆𝖟𝖆𝖓𝖎𝖓~
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

هدیهٔ تاریکی

ماه بار دیگر آسمان سیاه را روشن کرده بود و در این تاریکی، من با این خیابانِ مغرور و کشدار همراه شده بودم. کیسه‌های خرید، دستانم را از آنِ خود کرده بودند و هر لحظه گره‌شان محکم‌تر می‌شد.

اما این درد را باید به دوش می‌کشیدم تا سایهٔ ناخشنودیِ میهمان‌ها، قلبِ مادرم را احاطه نکند.

نفس‌هایم به تأنّی تنگ شد و کیسه‌های خرید را متقاعد کردم تا لحظه‌ای مرا رها کنند.

در قهوه‌خانه‌ای که بردهٔ سکوت بود، بعد از نوشیدن قهوه‌ای که طعمِ روزگارِ سیاه را می‌داد، سیاهیِ آن چشمانم را بست و به خوابِ عمیقی فرو رفتم.

کلاغی به سیاهیِ شب به پنجره نوک می‌زد و بیدارم کرد و گفت: «اندکی غذا، اندکی آب؛ گرسنه‌ام… کمکی برسان.»

گرچه دلخور شده بودم، حال که غذا دادم، لب به آن نمی‌زد. وقت از چنگم گریخته بود و باید راهیِ خانه می‌شدم.

لحظه‌ای دیدم آدم‌هایی پوشیده در غبارِ گناه که به دام افتاده بودند.

دریافتم اگر آن کلاغ نبود، تقدیرِ من با گناهکاران گره می‌خورد.

پ.ن:"اگر این داستان کوتاه را دوست داشتید، خوشحال می شوم نظراتتان را بگویید ;-) "

داستانکتاریکیروایتقهوه خانه
۴
۲
~𝕹𝖆𝖟𝖆𝖓𝖎𝖓~
~𝕹𝖆𝖟𝖆𝖓𝖎𝖓~
ز کنج این دل، خیال هایی دارم؛ که با قلمِ آغشته بر جوهر، رویِ کاغذِ ذهنم جای می گیرند.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید