گلی تنها در آشیان ، در آغوش گلدانش بود. شب و روز با یکدیگر از دل، سخن می گفتند و یکی بدون دیگری نمی توانست زندگی کند انگار سرنوشتشان بهم گره خورد بود . آن شب، گل، طوری دیگر دلش را با گلدان صاف کرد و می گفت: مگر می شود پشت پرده، نهان بماند اسرار جهان و چشمِ روشن آدمی، ناگزیر شود از آن ؟

گلدان آهی سر داد و گفت:
"ای پاره تنم ، روشنی شب هایم
گر تو چنان سرزنده آن بالا هستی؛
هان! که آنجا خوش است و بس.
این پایین سزاوار من است.
گر تو به پایین نگری؛
از نیرنگ و درد به زار خواهی فتاد.
اسرار عمیق ، زخمیست عمیق و سوزان
گلبرگ های ظریف تو طاقت آن را ندارد
چشم های آدمی از خواری آنها
کور می شود همچون شب های تارِ زمستان
نخواهی دانست که آن نور دلگرم؛
سایه ای لبریز از نیرنگ و فریب است..."