هرگز آن روز را فراموش نخواهم کرد؛ حتی اگر روزی من و تو را فراموش کنم، آن نامه را هرگز.
خانهای که ویران شد را، آرزوهایی که آوار بر شانههایشان فروریخت را نه.
بهاری که خزان شد هم، شکوفههایش تورا نخواهند بخشید.
۲۲/اردیبهشت/۱۳۷۱
روزی به تاریکی تنهایی کودکی کور در شبی تاریک.
روزی که خسته از تمام دلمشغولیها و تمام مسئولیتها نخواستم زندگی عاشقانهام در آشفتگی خانه گم شود.
بعد، روزی سخت به خانه که آمدم، تنها دغدغهام بوی زندگی بود که در خانه بپیچد.
روزی که بعد فهمیدم روبیدنیهایش غبار نبود، بلکه خاکستری بود که آتشی را در خود پنهان میکرد؛ آتشی که با گشودن نامهای، خانه را روشن کرد تا خاطرات پنهانشده در پستوهایش را ببینم.
درست در همان کشویی که روی میزش آشیانه برای مردم طراحی میکردی، آشیانهام فرو ریخت.
وقتی خواستم راپید و قلمهایت را در کشو بگذارم، چشمم به نامهای افتاد که با خطی نسبتاً بد رویش نوشته بود: «برای فرهاد عزیزم».
خواستم چشمانم را ببندم تا به حریم شخصیت احترام بگذارم و وقتی خودت آمدی برایم توضیح دهی — وقتی آمدی خودت نامه را بخوانی.
خواستم سادهلوحانه فکر کنم شاید نامه از خواهری است که هرگز متولد نشده است؛ خواهری که من در این پنج و خوردهای سال بودن، بودنش را بیخبر بودم.
اما بعد از خواندنش فهمیدم زنی که نامه را نوشته بود محرمیتی نداشته؛ اگر هم داشته جنسش خواهرانه نبوده است.
اشکهایی که مبهوتانه فرو ریخت.
دستی که از ناامیدی و ترس، سرد و لرزان شده بود.
دستان و چشمانی که میخواستند با باز نکردن و نخواندن، ستونهای خانه را از ویرانی حتمی نجات دهند.
نامهای که به هر جان کندنی بود گشوده شد و هر کلمهاش جراحتی عمیق بر قلبم بود؛ قلبی که عاشقانه دوستت داشت. نامهای که مخاطب عزیزش تو بودی:
«فرهاد عزیزم سلام،
کاش قلبم مرا یاری کند در نوشتن نامهای که برایم سخت و دشوار است، چرا که تصویر اشکهایت در انتهای سالن و پشت دیوار شیشهای برای لحظهای از مقابل چشمانم کنار نمیرود. میدانم رفتنم خودخواهانه بود اما باور کن در این هفت سال هرگز نتوانستم برای لحظهای تو را فراموش کنم. در میان هر مردی که نزدیک میشد، نشانههایی از تو را میجستم. هنوز هم تصویر تمام مردانی که طراحی میکنم، ردپایی محکم از تو را دارند که امیدوارم اگر جوابم را دادی بیایم و آنها را برایت بیاورم؛ حتماً خودت هم در آن نقشها خودت را خواهی یافت. البته که نمیدانم در این هفت سال چقدر تغییر کردهای اما حتماً که بر جذابیتت افزوده شده است. فرهاد جان عزیزم، اغراق نمیکنم اگر بگویم نفسهایم تنها به شوق دیدار دوباره توست که میآیند و میروند. کاش میشد دستکم اگر نامهام به دستت رسید از خودت برایم میگفتی؛ از اینکه تو هم مرا به یاد داری یا نه؟ در کوی رقیبی دل را باختهای یا نه؟ تنها نشانی که از تو دارم تنها همان شرکت معماریست که نامش را انتخاب کردم. شرکتی که نامه را به آنجا پست خواهم کرد. جان من! از تو که محرمتر اصلاً — به همین دلیل که نام همان نام قدیمیست — گفتم شاید فرهاد هم همان فرهاد کوهکن قدیمی باشد که میگفت حاضر است برای شیرینش… سرت را درد نیاورم؛ تنها خواسته و حرفم دیدن دوبارهات بود و تمام.
از طرف زنی که عاشقانه به یادت هست؛ رزمهر.»
نامه که تمام شد، چشمانم میخواستند با اشکهایم انتقام تمام سالهایی که دروغین گذشت را از نامه بگیرند. نامهی بارانزدهای که تمام کردنش خیلی چیزها را در من تمام کرد.
ذهنم مملو از نامهایی بود که هر روز در زندگی بارها میشنیدمشان: نام شرکت معماریات، مهرسازان؛ و اما تیرِ خلاصی که نام دخترمان بود؛ نامی که تو انتخاب کرده بودی؛ نامی که روزی به من گفتی میخواهم نام دخترمان هم مانند تو نام گل باشد: تو یاس و دخترمان رز. نامی که نشانِ پررنگی از زنی بود که از گذشتهات آمده بود. به دنبال گناهانم میگشتم؛ میخواستم بدانم این نامه و نامها مجازات کدامشان بود.
#داستان کوتاه #عاشقانه #روانشناختی