ویرگول
ورودثبت نام
Ryan (Axon)
Ryan (Axon)Full-Stack Developer ✍️ روایت، بازآفرینی، جهان‌سازی ◈ میانِ کد و کلمه، در جست‌وجوی معنا
Ryan (Axon)
Ryan (Axon)
خواندن ۱ دقیقه·۱۷ روز پیش

دوزخ — لیمبو — «تاریکیِ بی‌امید»

دانته

چشم گشود.

دیگر خبری از رعد نبود.

نه لرزش زمین.

نه فریاد ارواح.

فقط سکوت.

سکوتی خاکستری،

که انگار

بر همه‌چیز نشسته بود.

در برابرشان،

مهی سرد گسترده بود.

نه روشن،

نه تاریک.

چیزی میان بودن

و نبودن.

ویرژیل آرام گفت:

«این‌جا،

لیمبوست.»

دانته گوش سپرد.

هیچ صدایی نمی‌آمد.

و همین،

او را می‌ترساند.

سپس—

چیزی شنید.

آهی آرام.

نه از درد.

نه از ترس.

بلکه از

اندوهی که

پایانی نداشت.

آن‌ها پیش رفتند.

در میان مه،

چهره‌هایی پدیدار می‌شدند.

آرام.

خاموش.

بی‌شتاب.

هیچ‌کس فریاد نمی‌زد.

هیچ‌کس

کمک نمی‌خواست.

انگار

همه‌چیز

پیش از این

پذیرفته شده بود.

دانته

کودکانی را دید

که کنار یکدیگر نشسته بودند.

چهره‌هایشان آرام بود.

اما در نگاهشان—

چیزی خاموش مانده بود.

ویرژیل گفت:

«آنان،

هرگز فرصت نیافتند.»

و دیگر چیزی نگفت.

دانته نیز پرسشی نکرد.

زیرا حس می‌کرد

هر واژه،

در این‌جا

بیهوده است.

کمی دورتر،

سایه‌هایی ایستاده بودند.

استوار.

متین.

خاموش.

در نگاهشان،

دانش بود.

فهم.

عظمت.

و با این‌همه،

چیزی در آن نگاه‌ها

غایب بود.

یکی از آنان

به دانته نزدیک شد.

چشمانش روشن بود،

اما انگار

راهی به بیرون نداشت.

و بی‌آن‌که سخنی بگوید،

از کنارش گذشت.

دانته

احساس کرد

در میان انسان‌هایی ایستاده

که حقیقت را جسته‌اند—

اما هرگز

به روشنایی آن نرسیده‌اند.

آن‌ها به دژی رسیدند.

هفت دیوار،

در سکوت ایستاده بود.

درونش،

نوری آرام

گسترده بود.

نه سوزان،

نه زنده.

فقط روشن.

و برای لحظه‌ای،

احساس آرامش کرد.

اما آرام‌آرام،

حس کرد

این نور،

چیزی را

زنده نمی‌کند.

امید.

و همان‌جا دانست:

«بعضی تاریکی‌ها،

فریاد نمی‌کشند.»

فقط

تا ابد

خاموش می‌مانند.

ویرژیل برگشت.

و تنها گفت:

«وقت رفتن است.»

آن‌ها دژ را ترک کردند.

نور،

پشت سرشان

جا ماند.

و راه،

دوباره رو به پایین رفت.

تنگ‌تر.

تاریک‌تر.

سپس—

صدایی برخاست.

این‌بار،

سکوت نبود.

فریاد بود.

ضجه‌ای عظیم

که از اعماق

بالا می‌آمد.

دانته ایستاد.

و برای نخستین بار،

سکوتِ لیمبو را

رحمتی کوچک پنداشت.

و دوزخ،

چهرهٔ دیگری از خود را آشکار کرد.

✦ ادامهٔ سفر

← قسمت قبل: «رود آخرون و خارون»

→ قسمت بعد: «دایرهٔ دوم؛ طوفانِ بی‌پایان»

سفرادبیاتداستانفلسفهکتاب
۸۷
۳۳
Ryan (Axon)
Ryan (Axon)
Full-Stack Developer ✍️ روایت، بازآفرینی، جهان‌سازی ◈ میانِ کد و کلمه، در جست‌وجوی معنا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید