
شب بود.
نه آن شبِ آرامِ آشنا—
شبی که انگار
بر روح انسان
فرود میآید.
در جنگلی تاریک
سرگردان بود.
نه راهی پیدا بود،
نه ستارهای،
نه حتی خاطرهای روشن
از مسیری که آمده بود.
گویی جهان،
آهستهآهسته،
همهچیز را
بلعیده بود.
ایستاد.
نفسش سنگین شده بود.
به پشت سر نگاه کرد—
اما راه،
ناپدید شده بود.
انگار
هرگز وجود نداشت.
و همانجا،
ترسی خاموش
در دلش نشست:
«چگونه
در نیمهٔ عمر خویش،
بیخبر،
در چنین تاریکیای
سرگردان ماندهام؟»
سپس—
در دوردست،
نوری دید.
کوهی بلند،
که قلهاش
هنوز روشن بود.
و برای نخستین بار،
چیزی شبیه امید
در دلش
بیدار شد.
به سوی نور حرکت کرد.
آرام.
مردد.
گویی میترسید
روشنایی نیز
ناپدید شود.
حرکتی
میان درختان افتاد.
پلنگی خالدار
از دل سایهها
بیرون آمد.
سبک.
آرام.
لغزان.
بیآنکه حمله کند،
راه را بست.
دانته ایستاد.
پلنگ
چند قدم جلوتر آمد.
سرش را کمی خم کرد—
انگار
پیش از دریدن،
میخواست
ترس را
در او ببیند.
دانته خواست
از کنارش بگذرد.
و درست در همان لحظه—
غرشی سهمگین
سکوت جنگل را درید.
از تاریکی پدیدار شد.
یالش
در باد میسوخت.
و چشمانش—
چنان مینگریستند
که گویی
جهان،
برای زانو زدن
آفریده شده است.
دانته
عقب رفت.
اکنون،
دیگر نه راه پیش داشت،
نه راه گریز.
اما وحشت
هنوز کامل نشده بود.

از دل ظلمت،
مادهگرگی نحیف
بیرون آمد.
آرامتر از آن دو.
و شاید
هولناکتر.
لاغر بود—
اما نه از ضعف.
از گرسنگیای
که هیچچیز
سیرش نمیکرد.
چشمهایش،
ولعی خاموش داشت.
چنانکه انگار
هرچه در جهان بود،
برای او
کم بود.
نورِ کوه،
دورتر شد.
و جنگل،
تنگتر.
سه جانور،
بیآنکه نزدیک شوند،
راهِ نور را
بسته بودند.
دانته،
کمکم،
احساس میکرد
دیگر جایی
برای رفتن ندارد.
برای نخستین بار،
حس کرد:
تاریکی،
فقط اطرافش نیست.
در دل زمزمه کرد:
«آیا
راهی باقی مانده است؟»
پاسخی نیامد.
فقط باد بود.
و صدای نفسِ جانوران
در تاریکی.
برای لحظهای حس کرد
که جنگل،
زنده است.
و دارد
آهستهآهسته
او را میبلعد.
و درست
پیش از آنکه
آخرین روشناییِ دلش خاموش شود—
سایهای
در مه
شکل گرفت.
نه حیوان بود،
نه شبح.
انسانی خاموش،
با چهرهای آرام.
حضورش عجیب بود.
انگار کسی
پس از ماندن
در اتاقی بیهوا،
برای نخستین بار
نفسی عمیق بکشد.
ویرژیل گفت:
«این راه،
راه عبور تو نیست.»
جانورانی که دیدی،
هر انسانی را
از نور بازمیدارند.
اما راه دیگری وجود دارد.
راهی
که از تاریکی میگذرد.»

دانته
با صدایی لرزان پرسید:
«تو کیستی؟»
و پاسخ آمد:
«من،
به درخواست زنی آمدهام
که هنوز
نامش،
توان روشنکردنِ تاریکی را دارد.»
دانته
برای لحظهای
نفسش را فراموش کرد.
و برای لحظهای،
تاریکی
عقب نشست.
زیر خاکسترِ سالهای دور،
جرقهای
دوباره جان گرفت.
دانته
هنوز میترسید.
اما دیگر
تنها نبود.
و بیآنکه بداند
چه چیزی انتظارش را میکشد،
قدم در راه گذاشت.
اما نخستین چیزی که خواهد دید،
نه آتش است—
و نه شکنجه.
بلکه دروازهای
که بر آن نوشتهاند:
«از هر امیدی
دست بشویید...»
→ قسمت بعد: «دروازهٔ دوزخ»