ویرگول
ورودثبت نام
Ryan (Axon)
Ryan (Axon)Full-Stack Developer ✍️ روایت، بازآفرینی، جهان‌سازی ◈ میانِ کد و کلمه، در جست‌وجوی معنا
Ryan (Axon)
Ryan (Axon)
خواندن ۱ دقیقه·۱۵ روز پیش

دوزخ — خارون — «آن‌سوی رود»

پس از عبور از بی‌سرنوشتان،

راه دوباره آغاز شد.

باریک‌تر.

سنگین‌تر.

ساکت‌تر.

دانته و ویرژیل

در تاریکی پیش می‌رفتند.

اما صداها عوض شده بود.

دیگر فریاد نبود.

ضجه بود.

ناله‌هایی دور،

که انگار

از دلِ سنگ‌ها بیرون می‌آمد.

و سپس—

رود را دیدند.

آخرون.

آبش سیاه بود.

نه موجی داشت،

نه بازتابی.

گویی رود،

به جای آب،

از تاریکی جاری شده بود.

بوی تعفن

در هوا مانده بود.

سنگین.

خیس.

خفه‌کننده.

بر ساحل رود،

ارواح بی‌شماری ایستاده بودند.

رنگ‌پریده.

لرزان.

خاموش.

هیچ‌کس حرف نمی‌زد.

اما سکوت،
آرام نبود.

و ناگهان—

صدایی آمد.

تق.

صدای چوبی

که آرام

به آب می‌خورد.

و دوباره:

تق.

مه کنار رفت.

کشتی‌ای سیاه
از دلِ تاریکی بیرون آمد.

آرام.

بی‌صدا.

مثل چیزی
که از آغاز
همان‌جا بوده است.

و بر آن—

خارون.

پیرمردی بلند،

با ریشی سپید و آشفته.

پوستش

مثل چوبِ خشکیده ترک خورده بود.

اما چشم‌هایش—

زنده بودند.

دو شعلهٔ سرخ

در دلِ مردگی.

او فریاد زد:

«وای بر شما،

ای ارواح نفرین‌شده!»

دیگر امیدِ آسمان نداشته باشید.

این‌جا،

آغازِ تاریکی است.

ارواح به لرزه افتادند.

بعضی گریستند.

بعضی فریاد کشیدند.

بعضی فقط

به آب خیره ماندند.

دانته،
برای نخستین بار،
خود را پشتِ ویرژیل یافت.

زمزمه کرد:

«استاد…

چشمانش…»

ویرژیل آرام گفت:

«مترس.»

او تنها

آن‌چه را بر او مقرر شده،

انجام می‌دهد.

اما ناگهان—

خارون ساکت شد.

چشم‌های سرخش،

بر دانته ثابت ماند.

و صدایش،

خشمگین‌تر از پیش،

در رود پیچید:

«تو…»

تو هنوز زنده‌ای.

سکوت.

حتی ارواح نیز

برگشتند و نگاهش کردند.

خارون فریاد زد:

«این‌جا

جای زندگان نیست!»

دانته احساس کرد

سرما،

آهسته،

در استخوانش می‌نشیند.

اما ویرژیل

یک قدم جلو آمد.

و تنها گفت:

«چنین خواسته‌اند.»

در جایی بالاتر از این‌جا.

خارون دیگر چیزی نگفت.

فقط نگاه کرد.

طولانی.

سنگین.

و بعد—

سرش را پایین انداخت.

انگار نامِ آن اراده را می‌شناخت.

در همان لحظه،

زمین لرزید.

رعدی عظیم

تاریکی را شکافت.

صخره‌ها نعره کشیدند.

دانته تعادلش را از دست داد.

جهان،

در برابر چشمانش چرخید.

و پیش از آنکه سقوط کند—

چیزی را حس کرد.

در آن‌سوی رود.

نه فریادی.

نه آتشی.

فقط حضوری خاموش.

چیزی که

در تاریکی نشسته بود…

و انتظار می‌کشید.

و رود،

آرام،

او را به سوی آن می‌برد.

✦ ادامهٔ سفر

← قسمت قبل: «دروازهٔ دوزخ»

→ قسمت بعد: «لیمبو — تاریکیِ بی‌امید»

سفرادبیاتادبیات کلاسیکفلسفهداستان
۷۳
۱۵
Ryan (Axon)
Ryan (Axon)
Full-Stack Developer ✍️ روایت، بازآفرینی، جهان‌سازی ◈ میانِ کد و کلمه، در جست‌وجوی معنا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید