
بعضی آدمها
هرگز اشتباه بزرگی نمیکنند.
نه خیانت.
نه سقوط.
نه حتی تصمیمی که
چیزی را به خطر بیندازد.
و شاید به همین دلیل،
کمتر هم زخمی میشوند.
اما بعضی زخمها
از جنسِ از دست دادن نیستند.
از جنسِ تجربه نکردناند.
در لیمبو،
کسی فریاد نمیزند.

عذابی در کار نیست
که بشود دید.
همهچیز
بیش از حد آرام است.
و همین،
آرامشش را
ترسناک میکند.
آدمهایی هستند
که تمام عمرشان را
در همین سکوت میگذرانند.
نه برای چیزی میجنگند،
نه چیزی را به خطر میاندازند،
نه خودشان را
در معرض انتخاب قرار میدهند.
انگار زندگیشان
صفحهای است
که هیچوقت
چیزی روی آن نوشته نشده.
تمیز.
مرتب.
و دستنخورده.
اما شاید
قرار نبود
زندگی
دستنخورده بماند.
شاید بعضی معناها
فقط وقتی پیدا میشوند
که چیزی را
به خطر گذاشته باشی.
و شاید بعضی سکوتها،
شکل دیگری از امنیت نیستند—
شکل دیگری از تعلیقاند.
تعلیق
میان آنچه هستی
و آنچه میتوانستی باشی.

و این،
آرامترین شکلِ گمشدن است.