
«همهچیز،
شاید
از جایی آغاز میشود
که انسان،
دیگر مطمئن نیست
کجا ایستاده است.»
بعضی گمشدنها،
با ایستادن شروع نمیشوند.
برعکس—
با ادامه دادناند.
آدم راه میرود.
کار میکند.
حرف میزند.
میخندد.
و گاهی،
حتی موفق به نظر میرسد.
اما درونش،
چیزی
مدتهاست
خاموش مانده است.
نه اینکه راهی وجود نداشته باشد.
راه هست.
اما انگار
دیگر
هیچ نسبتی
با او ندارد.
بدترین نوعِ گمشدن،
وقتی باشد
که نشانهها را هنوز میبینی—
اما دیگر
هیچکدام،
چیزی را
درونت روشن نمیکنند.
وقتی میتوانی
ادامه بدهی—
اما نمیدانی
ادامه دادن
قرار است
تو را به چه چیزی برساند.
و شاید
در همین نقطه،
بعضی آدمها
سریعتر حرکت میکنند.
بیشتر کار میکنند.
بیشتر خودشان را
با صدا،
محتوا،
آدمها،
و شلوغی
پر میکنند.
شاید نه برای رسیدن—
فقط برای اینکه
لحظهای
نایستند.
چون بعضی توقفها،
چیزهایی را نشان میدهند
که تحملشان آسان نیست.
اینکه
ممکن است
سالها
در مسیری راه رفته باشی
که هیچوقت
واقعاً انتخابش نکردهای.
و شاید
ترسناکترین بخشِ ماجرا
همین باشد:
اینکه انسان،
گاهی
پیش از آنکه راهش را گم کند—
دلیلِ ادامه دادن را
گم میکند.
و شاید
بازگشت،
همیشه
با پیدا کردنِ راه شروع نشود.