ویرگول
ورودثبت نام
raha
raha
raha
raha
خواندن ۲ دقیقه·۲ روز پیش

تفاوت هامون:)

یکی بهم گفت نوشتن ذهن رو اروم میکنه باشه درست ولی خروار ها پیچییدگی که با نوشتن ممکنه فقط یکم منظم تر بشه دقیقا چیو میتونه حل کنه؟ بذار بگم هیچی . تبریک میگم تو الان یه ذهن درگیر داری که افکارش طبقه بندی شده ولی همچنان سنگینیش روی دوش توعه مگر اینکه باز هم فکر کنی و درگیر بشی و شاید راه حلی برات به ارمغان اورد . بگذریم اصلا موضوع بحث ما این نیست

روز دوم کتابخونه ... تقریبا همه چی عادیه و روال کم کم داره دستم میاد به جز اینکه پسرای 19-20 سالشون توی یه گوشه کوچیک اشپزخونه که ازقضا تنها جاییه که دوربین نمیگیردش دارن سیگار و ویپ میکشن به بابا هاشون زنگ میزنن و طلبکارانع درمورد پولی که هنوز به حسابشون ریخته نشده صحبت میکنن دخترا کنارشون وایمیسن و مکالمه های بی سر و ته به وجود میاد بعدشم که یکم تخله شدن توی اتاق مشغول بازی نر تخته میشن ...البته که به ماچه من یه تصمیماتی دارم اونا هم یه چیزای دیگه البته اینکه من یکی دو سال ازشون بزرگ ترم هم ممکنه تاثیر گذار بوده باشه چون با تجربه ترم البته شاید

درس هم میخونن مشغول هم میشن ولی خب دا کمتر از تفریحاتشون به چشم میاد . من ترجیح میدم سرم تو کار خودم باشه درس و ناهار و استراحتم رو تا حد امکان تنها باشم و هم صحبت نشم نمیدونم درسته یا نه ولی میدونم این بهم حس بهتری میده /متاسفانه یا خوشبختانه سطح دغدغه هامون زمین تا اسمون فرق میکنه

ولی من هنوز درگیر محدودیت های جالب خانوادمم .اونایی که خودم تصمیم میگیرم هرچقدرم که سخت باشه مشکلی ندارم ولی اونای دیگه یه جاهایی تا مرز دیونگی هم منو میکشونن / منیکه الان تفریحم پیدا کردن مشتری برای کانال و محصولاتمونه و روزای تعطیلم دارم سفارشات رو انجام میدم و ته رفت و امدم شده حول محور این کارا باز هم هزار بار باید اجازه بگیرم . میدونم صلاحمو میخوان و میخوان مراقبم باشن ولی کاش لااقل همراهیم کنن هش نخواستم تنها برم بیام جلومو هم دیگه نگیرن .

استرس من ماهی سه تومن کتابخونه و امکان قبول نشدنمه که پیش بابام شرمنده بشم مال اینا کافه رفتن و خریدن ویپ جدیده .

اون وابستگی که نسبت به مامان درموردش حرف زدم الان جاشو داده به بی حسی و اهمیت ندادن انگار همینکه یکم از یکی فاصله مکانی میگیرم یا چند بار به مشکل میخوریم همش میریزه پایین .نمیدونم خاصیت خوبی هست یا نه ولی من دارمش بدون توجه به نسبت اون شخص با من

خلاصه که قرار بود امروز بریم با حنانه دنبال یه غرفه دار برای فروش محصولاتمون ولی مامان گفت نمیشه بابات میخواد بیاد دنبالت / افرین دختر خوب بشین خوراکی هاتو بخور ماشینای مشکی خیابون رو از پشت پنجره بشمور تا بابات بیاد دنبالت

درسذهننوشتنخانوادهکنکور
۱۰
۳
raha
raha
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید