تو دل تاریکی شب، وقتی دراز کشیده بودم و به گذشته فکر می کردم و از یک طرف دیگه فکر آینده از کنار مغزم جنب نمی خورد، پستی خوندم توی ویرگول... از کسی که برای عشقش نوشته بود.
من همیشه از عاشق شدن ترسیدم و می ترسم. احساس می کردم و می کنم عشق برای من نیست یا تا الان کسی که واقعا بشه عاشقش بشم رو ندیدم.
همیشه و هر زمانی یادمه که خودم تنها بودم، تنها جنگیدم و گریه کردم... یجورایی همه بودن ولی هیچ کس نبود. شب هایی رو تا صبح یادمه که دلم می خواست یکی زنگ بزنه یا پیام بده، باهم موفقیت هامون رو جشن بگیریم یا باهم برای شکست و دردامون گریه کنیم اما... دیدم نه. اون شبی که فکر می کردم به صبح نمیرسم، نه تنها که به صبح رسیدم بلکه قوی ترم بودم. فکر می کردم این حال بده به ته میرسه،تموم میشه اما دیدم نه حال بد اصلا نه نداره:)
دلم می خواست یه جا بنویسم... بعد از رسیدن به اونجایی که می خوام، فقط دلم یکی رو می خواد که با دوتا لیوان قهوه شب رو صبح کنیم، کتابامون رو بهم بدیم و دست تو دست هم خیابون هارو متر کنیم و اخرش کنارهم بعد از گذروندن یه عمر بمیریم.
زندگی خیلی عجیبه اما، هنوز. از عاشق شدن میترسم، شایدم دلم نمی خواد کسی بیاد تو زندگیم که بعد ها بره:) اما اگه یروز اون طرف پیداش شد، براش از سهراب می خونم تا فروغ... از بزرگ علوی تا غم و اندوه صادق هدایت... برایش از عشق می خونم،از دوست داشتن،از امنیت...
ای یار ناشناس ،دوست داره تو نورا.میم🩵✨