
چیزی نیست گاهی وقت ها فکر میکنم دارم دیوانه میشوم ، دارم راه میروم یک دفعه احساس میکنم باید بایستم و تکه پاره ها را جمع کنم ، تکه پاره های خودم را ، قلب شکسته تکه تکه شده ام را ، بعد با خود نفس راحتی میکشم و میگویم چیزی نیست به سرم زده! نمیدانی چقدر خوشحال میشوم وقتی تکه پارههایم را پیدا میکنم.
به هر حال آنها هارا به هم میچسبانم و مدتی سر جایشان میمانند . خیال میکنم تا ابد سر جا میمانند ، آنگاه دوباره از هم میپاشم ،و دوباره جمعشان میکنم ، آنها را به هم میچسبانم تا بعد چه پیش آید ، شاید قلبش را پیدا کنم ، دورم کند و آن شب باهم بمیریم ...
Lune🌝