
کم کم از جایش بلند شد و شروع به حرکت کرد دیگر نزدیک غروب بود باید به کلبه بر میگشت
صدای جیر در کلبه مثل جیغ های بی پناهی اش بود و دلش را میریخت ، کمی روی صندلی کهنه کلبه نشست و ازش خودش با دم کرده ای مثل چایی پذیرایی کرد ، دیگر وقت خواب بود ،دراز کشید و کمکم چشمانش گرم شد و به دنیای مطلق تاریکی فرو رفت
با نفس نفس شدیدی از خواب برخواست عرق سرد از تیغه کمر و پیشانی اش قطره قطره فرو میریخت این چه خوابی بود که من دیدم !؟ آن چه کسی بود !؟
بدنش پر از استرس شده بود و گلویش برای تکه ای آب التماس میکرد اما مگر در این کلبه آب پیدا میشد !؟ تمام خانه را جنون وار زیر و رو کرد تمامش را و چکه ای آب پیدا نکرد ،
خسته و تشنه بر کف اتاق افتاد دیوانه وارجیغ میکشید و مدام تکرار میکرد
- چیکار کنم چیکار کنم
صدای نم نم باران بیرون آرامش میکرد
-( نفس نفس )چقدر بارون خوبه (نفس نفس )چقدر قشنگه
ناگهان فکری به سرش زد
- آره من اصلا حواسم نبود به بارون
سریع و بی احتیاط خودش را به بیرون کلبه انداخت و دستانش را برای قطره ای آب به هم چسباند، حالا که سیرآب شده بود تازه فهمید چه کرده، با ترس سرش را این طرف و آن طرف چرخاند که اطمینان پیدا کند هیچ صبیکی نیست ،مطمعا که شد خود را به کلبه رساند و سریع قفل هرچند ناکارآمد را به در بست ، پشتش را که چرخاند ، نفس در شش هایش متوقف شد ، زمان ایستاده بود و او در چشمان صبیکی که معلوم نبود بر اثر کشتن چه نگون بختی خون از دهانش پاک نشده بود نگاه میکرد ، صبیک بی حرکت ایستاده بود ، فانوس دست برد که چیزی بردارد که از خود دفاع کنند اما صبیک فرز تر از این حرف ها بود و به سمتش حمله کرد و در یک دندان به گلوی فانوس فشرد ، لحظه های آخر بود که مدام به بکتاش فکر میکرد فهمید چقدر دلش برایش تنگ شده ،اشکی از چشم فانوس فرو افتاد و از ته قلب خدارا صدا زد ، نیزه ای از پشت به بدن صبیک فرو رفت او که بود !؟ چشمان فانوس بسته شد و دیگر چیزی نفهمید
عجب سیریکی است !
همه مان خواهیم مرد
این مسئله به تنهایی،
باید کاری کند که یکدیگر را دوست بداریم
ولی نمیکند ...!
«چالز بوکوفسکی»