ویرگول
ورودثبت نام
دختری از آن سو
دختری از آن سوعزیزم ؛ این غم است که که مارا به یکدیگر محرَم میکند
دختری از آن سو
دختری از آن سو
خواندن ۲ دقیقه·۱۷ ساعت پیش

فانوس شب 🕯️، بخش سوم

کم کم از جایش بلند شد و شروع به حرکت کرد دیگر نزدیک غروب بود باید به کلبه بر میگشت

صدای جیر در کلبه مثل جیغ های بی پناهی اش بود و دلش را می‌ریخت ، کمی روی صندلی کهنه کلبه نشست و ازش خودش با دم کرده ای مثل چایی پذیرایی کرد ، دیگر وقت خواب بود ،دراز کشید و کم‌کم چشمانش گرم شد و به دنیای مطلق تاریکی فرو رفت

با نفس نفس شدیدی از خواب برخواست عرق سرد از تیغه کمر و پیشانی اش قطره قطره فرو می‌ریخت این چه خوابی بود که من دیدم !؟ آن چه کسی بود !؟

بدنش پر از استرس شده بود و گلویش برای تکه ای آب التماس میکرد اما مگر در این کلبه آب پیدا میشد !؟ تمام خانه را جنون وار زیر و رو کرد تمامش را و چکه ای آب پیدا نکرد ،

خسته و تشنه بر کف اتاق افتاد دیوانه وار‌جیغ میکشید و مدام تکرار میکرد

- چیکار کنم چیکار کنم

صدای نم نم باران بیرون آرامش میکرد

-( نفس نفس )چقدر بارون خوبه (نفس نفس )چقدر قشنگه

ناگهان فکری به سرش زد

- آره من اصلا حواسم نبود به بارون

سریع و بی احتیاط خودش را به بیرون کلبه انداخت و دستانش را برای قطره ای آب به هم چسباند، حالا که سیرآب شده بود تازه فهمید چه کرده، با ترس سرش را این طرف و آن طرف چرخاند که اطمینان پیدا کند هیچ صبیکی نیست ،مطمعا که شد خود را به کلبه رساند و سریع قفل هرچند ناکارآمد را به در بست ، پشتش را که چرخاند ، نفس در شش هایش متوقف شد ، زمان ایستاده بود و او در چشمان صبیکی که معلوم نبود بر اثر کشتن چه نگون بختی خون از دهانش پاک نشده بود نگاه میکرد ، صبیک بی حرکت ایستاده بود ، فانوس دست برد که چیزی بردارد که از خود دفاع کنند اما صبیک فرز تر از این حرف ها بود و به سمتش حمله کرد و در یک دندان به گلوی فانوس فشرد ، لحظه های آخر بود که مدام به بکتاش فکر میکرد فهمید چقدر دلش برایش تنگ شده ،اشکی از چشم فانوس فرو افتاد و از ته قلب خدارا صدا زد ، نیزه ای از پشت به بدن صبیک فرو رفت او که بود !؟ چشمان فانوس بسته شد و دیگر چیزی نفهمید

عجب سیریکی است !

همه مان خواهیم مرد

این مسئله به تنهایی،

باید کاری کند که یکدیگر را دوست بداریم

ولی نمیکند ...!

«چالز بوکوفسکی»

نفس نفسآبفانوسعشقنویسنده
۴
۰
دختری از آن سو
دختری از آن سو
عزیزم ؛ این غم است که که مارا به یکدیگر محرَم میکند
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید