
- عجله کن باید برویم فانوس
-به کجا !؟
- به هر جایی غیر از این سرزمین
- اما کجا !؟
- سوال نپرس فانوس میدانم به من دیگر اعتماد نداری میدانم که تورا مدتی طولانی رها کردم و عذابت دادم ، حالا برگشته ام که همه چیز را جبران کنم ، میتوانی به من فقط یک فرصت بدهی!؟
- آری
- پس برویم
فانوس در دل نگران بود اما واقعا دیگر تحمل نبود بکتاش را نداشت تصمیم گرفته بود حرف های بکتاش را باور کند و بازهم به او اعتماد کند ، اما حیف که بیماریش به مجال اندکی داده بود
خیلی سریع به طرف اسکله رفتند ، فانوس طوری دست های بکتاش را گرفته بود گویی بازهم میخواهد رهایش کند ، در آنجا بکتاش یک قایق برای هر دویشان گرفت.
موج دریا و خنکای باد به صورت فانوس میخورد ، بکتاش که طببابت خوانده بود از بیماری فانوس خبر داشت ، مدام به چشمان افسون نگاه میکرد
- چقدر پر غمند
- چه چیزی !؟
-چشمهای زیبایت
- شاید چون غم دیده اند
- چرا!؟
- چه چیزی چرا !؟
- چرا اینقدر زیبایی!؟
لبخندی به لب های فانوس نشست چقدر دلش تنگ شده برای روزهای خوششان ، چقدر سخت گذشته بود این مدت !؟ آیا میشود بیماری اش درمان میشد و زندگی خوبی با بکتاش داشته باشد!؟
چشمانش پر از بغض شد دلش نمیخواست به حرف ها و دلیل های سنگدلانه بکتاش برای جدایی شان فکر کن این که چطور التماس میکرد که به خود واقعی اش برگردد و عوض نشود این که او ارزشمند تر از شخصی است که الان شده و نباید تغییر کند.
- حالت خوب است فانوس !؟
- خوبم ،اما اگر فکر کنم گریه ام خواهد گرفت .
- پس لطفاً فکر نکن ، دلم نمیخواهد گریه ات را ببینم
کمی گذشت و تلاطم دریا بیشتر شد و قطرات باران بر سرشان فرو ریخت من نم باران حال افسون را بهتر میکرد ، خیلی نگران آینده بود و نمیدانست چه میشود دوباره بغض به گلویش چنگ زد
- چه میشود بکتاش!؟
- جبران میشود آن روز ها که صبر کردن آسان نبود اما تو صبر کردی ...