ویرگول
ورودثبت نام
دختری از آن سو
دختری از آن سوعزیزم ؛ این غم است که که مارا به یکدیگر محرَم میکند
دختری از آن سو
دختری از آن سو
خواندن ۲ دقیقه·۲ ماه پیش

فانوس شب 🕯️، بخش پنجم ( بخش آخر)

- عجله کن باید برویم فانوس

-به کجا !؟

- به هر جایی غیر از این سرزمین

- اما کجا !؟

- سوال نپرس فانوس میدانم به من دیگر اعتماد نداری میدانم که تورا مدتی طولانی رها کردم و عذابت دادم ، حالا برگشته ام که همه چیز را جبران کنم ، میتوانی به من فقط یک فرصت بدهی!؟

- آری

- پس برویم

فانوس در دل نگران بود اما واقعا دیگر تحمل نبود بکتاش را نداشت تصمیم گرفته بود حرف های بکتاش را باور کند و بازهم به او اعتماد کند ، اما حیف که بیماریش به مجال اندکی داده بود

خیلی سریع به طرف اسکله رفتند ، فانوس طوری دست های بکتاش را گرفته بود گویی بازهم می‌خواهد رهایش کند ، در آنجا بکتاش یک قایق برای ‌هر دویشان گرفت.

موج دریا و خنکای باد به صورت فانوس میخورد ، بکتاش که طببابت خوانده بود از بیماری فانوس خبر داشت ، مدام به چشمان افسون نگاه میکرد

- چقدر پر غمند

- چه چیزی !؟

-چشمهای زیبایت

- شاید چون غم دیده اند

- چرا!؟

- چه چیزی چرا !؟

- چرا اینقدر زیبایی!؟

لبخندی به لب های فانوس نشست چقدر دلش تنگ شده برای روزهای خوششان ، چقدر سخت گذشته بود این مدت !؟ آیا میشود بیماری اش درمان میشد و زندگی خوبی با بکتاش داشته باشد!؟

چشمانش پر از بغض شد دلش نمی‌خواست به حرف ها و دلیل های سنگدلانه بکتاش برای جدایی شان فکر کن این که چطور التماس میکرد که به خود واقعی اش برگردد و عوض نشود این که او ارزشمند تر از شخصی است که الان شده و نباید تغییر کند.

- حالت خوب است فانوس !؟

- خوبم ،اما اگر فکر کنم گریه ام خواهد گرفت .

- پس لطفاً فکر نکن ، دلم نمی‌خواهد گریه ات را ببینم

کمی گذشت و تلاطم دریا بیشتر شد و قطرات باران بر سرشان فرو ریخت من نم باران حال افسون را بهتر میکرد ، خیلی نگران آینده بود و نمی‌دانست چه میشود دوباره بغض به گلویش چنگ زد

- چه میشود بکتاش!؟

- جبران می‌شود آن روز ها که صبر کردن آسان نبود اما تو صبر کردی ...

فانوسعشقنویسندگیرمان
۷
۰
دختری از آن سو
دختری از آن سو
عزیزم ؛ این غم است که که مارا به یکدیگر محرَم میکند
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید