
نمیدانم کی از این رویای کابوس وار بیدار میشوم
نمیدانم برای ساعتی زندگی کردن چند قرن باید مردگی بکشم ؛
هیچ نمیدانم
از پنجره بیرون را مینگرم و چیزی جز دیوار های آجری نصیبم نمیشود
نباید این گونه باشد اما من امروز هم از مرگ بیدار شده ام و مردن را زندگی میکنم و فردا و فرداهای دگر را .
تک طرفدار نوای پیانو شکسته و ناکوک ام حشره نقش بسته بر دیوار است ، گمانم او مدت هاست در این بازی جنگ یا مرگ غالب گشته...
گه گاهی اینجا کرم های شب تاب به من سر میزنند ، امروز جسد کوچک سنجاقک را مهمان تاریکی هایم کردند ، اکنون اینجا مدفنی برای سنجاقک و من در خاکسپاری این اژدهای کوچک ...
شب تاب ها سنجاقک را در رود اشک هایم روانه میکنند و چه تلخ وداعی ست ،
آه ، راستی ، اگر یک روز من هم به حشره ای بدل شوم پروانه ای خواهم شد ، پروانه ای کوچک و سپید که هزار و اندی روز دور شعله کوچک چشمانت خواهد گشت...
پایان