اینجا همه چیز آماده است تا من زندگی کنم. کوچه هایی با نام دلبرانه و معماری شاعرانه، از بنفشه و یاس تا گلبهار و سپیده .از زمستانی که سفید پوش بردرختان کاج و شاخه های خشکیده گذشت تا بهاری که ...
بهاری که زبانم را لال کرد
اولین بار بود که دراین23سال زندگی ام در کوچه هایی با درختان شکوفه گیلاس قدم میزدم
مثل جین چشمانم را بستم و بویی را استشمام کردم که در گذشته لابه لای کتابهایم جست و جو میکردم
و تصاویری را دیدم که آنه شرلی هربار برایم تعریف میکرد
درخت شکوفه سیب را لمس کردم و برایش بوسه های دلسچب فرستادم من هم توانستم در کوچه سپید خوشبختی قدم بگذرام...وقتی که پنجره ی اتاقم رو به آخرین کوچه از این شهر باز میشد و درختی که شاخه ای تیکده از آن با وزش باد سهمی از من میشد...
باران های بی صدایی که تمام شهر را خیس میکردند گویی اینجا باران هم بیصدا میبارد
تنی که خیس بود و صورتی که خندان ...
اینجا میشود شاعر تر بود
میشود زیبا تر بود
قوی تر بود
اینجا شهر استراحت است و شهرِ من نیست ولی
برای شاعر تر شدن
برای تجربه تمام حس هایی که در کتاب ها خواندم و در فیلم ها دیدم و در خیالاتم نوشتم باید آرام تر قدم بگذارم و همه چیز را ببینم ببویم بشنوم...
#همین حالا و درحالی که قطرات ریز باران شیشه را پرکرده دلم میخواست این حس را بنویسم






