گاهی فکر میکنم باید یک نویسنده معمولی بشم
تا چیزمعمولیی از من بمونه، نه قراره پر از ماجراهای عجیب باشه، و نه اونقدر موندگار که تا قرن ها تو کتابخونه ها زندگی کنم .
من بیشتر دلم میخواد مثل یک دفترچهٔ ساده باشم که کسی روی میز تحریر، یا کنار تختش میذاره. چیزی که توش آدمهایی باشن با زندگیهای کوچیک و صادقانه، آدمهایی که هیچوقت تاریخ نمیسازه و هیچ قصهای دورشون افسانه نمیچینه.
آدمی که روی ایوون میشینه و با حوصله قهوهاش رو هم میزنه، بعد به دونههای کف خامه نگاه میکنه و بدون اینکه بدونه، آخرین نفسش رو همونجا میکشه. یا زنی که بعد از شستن موهاش، حوله رو دور سرش میپیچه، میشینه کنار پنجره و دستهاش رو روی شیشهٔ سرد میذاره و خیره میشه به درختی که برگهاش دونهدونه داره میریزه، و درست در همون نگاه آرام، خاموش میشه.
برای من قصه ها چیزی جز ادامهٔ زندگی نیستن؛
مثل وقتی که چراغ اتاق خاموش میشه اما پنجره هنوز بازه و باد پرده رو تکون میده. شاید برای همین هم دلم میخواد فصلی داشته باشم دربارهٔ همین معمولی های بیسروصدا، انگار هیچ مرگی نمیتونه دست روی شونهٔ کسی بذاره که از زندگی سهم خودش رو گرفته، حتی اگر سهمش همین شستن ظرفها یا نگاهکردن به آسمون عصر باشه.