ویرگول
ورودثبت نام
الیزابت بنت👒💌🏛️
الیزابت بنت👒💌🏛️می‌گویند زیبا می‌نویسم و زیباگوش میدهم... نویسنده✍🏼📜 دانشجوی روانشناسی👩🏼‍🎓🧠 عکاس 📸و رویا پرداز
الیزابت بنت👒💌🏛️
الیزابت بنت👒💌🏛️
خواندن ۴ دقیقه·۱۴ روز پیش

آدم اتفاقی

کلاسِ ساعتِ ششِ عصر  تمام شد و انگار احساس خفگی وتنهایی و یک جور بدحالیِ کش‌دار، تمام جانم را بلعیده بود. نه دلِ رفتن به خانه را داشتم، نه توانِ سرِ کار رفتن را.
مدتی بود برای خودم پناهگاهی پیدا کرده بودم؛ پایینِ پل سفید، روبه‌روی کارون، روی تخته‌سنگی بزرگ که برای تنِ ظریف و کوچکم امن‌ترین جای جهان بود. جایی برای نشستن، خیره شدن، و پناه بردن به خلوتی کوتاه

کوله‌ام را با هر دو بند روی شانه‌هایم انداخته بودم و دست به چانه، به منظره‌ی روبه‌رو خیره ماندم. نگاهم میان سرخیِ آسمان و انعکاس نور بر تنِ کارون در رفت‌وآمد بود. بندِ آل‌استارم از پیاده‌روی طولانی شل شده بود. خم شدم که آن را سفت کنم،  همان لحظه بی‌اختیار زیر لب گفتم:

«داشت در آن عصرِ پاییزی، زمان می‌ایستاد…»

لبخند کمرنگی روی لبم نشست.  یادِ آن پسرِ اتفاقیِ زندگی‌ام افتادم؛

کسی که هنوز هم نمی‌دانم از کجا آمد تا، به قول خودش، فقط یک چیز را درست کند:

حالِ مرا.

حالِ بدِ قلبِ زخمیِ آن دخترِ همیشه‌خندانِ پرانرژی را.

هر شب، چه می‌خواستم و چه نمی‌خواستم، برایم شعر می‌فرستاد.

یک شب از فروغ،

یک شب از سهراب،

و شبی هم از کاظم بهمنی.

شعری که با صدای خودش خواند، و همان‌جا برای همیشه در حافظه‌ی قلبم ماند.

دفترِ ممنوعه‌ی همیشه‌تهِ کیفم را بیرون آوردم و شروع کردم به نوشتن:
داشت در آن عصرِ پاییزی زمان می‌ایستاد

داشت باران در مسیرِ نا دوان می‌ایستاد

با لبی که کاربردِ اصلی‌اش بوسیدن است

چای می‌نوشید و عطرِ استکان می‌ایستاد…»

خنده‌ای که از دلِ آرام‌گرفته‌ام به لب‌هایم رسیده بود، دوست‌داشتنی بود.
آن لحظه را دوست داشتم؛
خودم را هم در آن لحظه دوست داشتم.

پشت سرم دو پسرِ سرباز، پشت به جمعیت و رو به کارون نشسته بودند و گیتار می‌زدند. صدای سازشان با شعرخوانیِ آرامِ من درهم می‌آمیخت و روی آب می‌لغزید. می‌خواندند:

«مثلِ کشتی زیرِ دریا، نه می‌مونوم نه می‌میروم…
و من به دست‌های درهم‌گره‌خورده، به سرهایی که آرام به شانه‌ی هم تکیه داده بودند، به تمام چیزهایی که آدمی مثل من برای  لازم دارد، نگاه می‌کردم.
بعد به تو فکر کردم.
به پسرِ پُررویِ کلاسِ مهندسی.
همان که حالا دیگر همه می‌دانستند دلش گیرِ دختری طناز، اهلِ شعر و اهلِ ادب، در دانشگاهی دیگر افتاده بود . بی‌پروا از این دلدادگی حرف می‌زد و هیچ ابایی نداشت.
همان پسری که بالاخره سرش را از لابه‌لای کتاب‌های استاتیک و معادلات خشک بیرون آورده بود و حالا دربه‌درِ عشقی شده بود که میانِ چشم‌های پرحجب‌وحیای من خانه کرده بود.
می‌دانستم که برایش پا پیش گذاشته‌اند، می‌دانستم که دنبال راهی‌ست برای رسیدن، دنبال شعری که مرا در خودش حل کند، دنبال عکسی که در چشم من معنا بگیرد و حالا تمام هم خوابگاهی هایش پا پیش گذاشته بودند و برایش هرکاری می‌کردند که فقط بشود
اما من،
من وقت می‌خواستم.
وقت برای دوست داشتنِ این پسرِ اتفاقیِ نمی‌دانم از کجا پیدا شده
این پسرِ شبیه به عشق‌های لابه‌لای دفترِ کاهیِ پانزده‌سالگی‌ام.

احساساتم را، شبیه لیزیِ غرور و تعصب که در من ریشه داشت، حتی در آینه هم عیان نمی‌کردم. هرچه بود، در همان لبخندِ ریزِ گوشه‌ی لبم پنهان می‌ماند؛ لبخندی که می‌آمد تا آشوبِ افکارم را آرام کند و به بی‌قراری‌هایم سر و شکل بدهد.
و بعدها، خیلی بعدترها، فهمیدم عشق آن‌همه که می‌گویند رنج نیست
عشق، آسان‌تر کردنِ رنج‌هاست.
لبخندِ بی‌دلیلِ گوشه‌نشینِ چشم‌هاست،
و آن کجیِ دوست‌داشتنیِ لب ها...
همان روز، همان عصرِ پاییزی کنار کارون، چیزی آرام در من جابه‌جا شد.
انگار فهمیدن همیشه یک لحظه است؛لحظه‌ای که هیچ‌کس انتظارش را ندارد.
وقتی فقط صدای گیتار روی آب موج می‌زند
و تو از میانِ شلوغیِ شهر، در سکوتی مخصوصِ خودت حل می‌شوی.
در دفترم نوشتم، اما کلمه‌ها مثل همیشه کم می‌آمدند
صدای کارون بلندتر می‌شد.
باد، گوشهایم را و مغنعه ای که روی گردنم افتاده بود را نوازش می‌کرد.
و من برای اولین‌بار حس کردم شاید…
شاید خیلی از ترس‌هایم شکل واقعی نداشت.
شاید فقط سایه‌هایی بودند که روی دیوارِ زندگی‌ام افتاده بودند
و من آنها را «حقیقت» خیال کرده بودم.
همان‌جا، همان لحظه، بی‌صدا اعتراف کردم
که بودنِ او در ذهنم
نه آزارم می‌دهد ،نه می‌ترساندم.
برعکس…
یک جور آرامِ ناشناخته در من می‌کارد؛
آرامی که نمی‌دانستم با آن چه کنم.
سرم را بالا گرفتم.
غروب داشت می‌رسید به آخرین دقیقه‌هایش،
و شهر آرام آرام چراغ‌هایش را روشن می‌کرد.
اما چیزی در من تازه روشن شده بود
چیزی که سال‌ها خاموشش کرده بودم
تا قوی بمانم،
تا عاشق نشوم،
تا زخم‌های قدیمی‌ام را دوباره ورق نزنم.
کوله‌ام را بستم و از روی تخته‌سنگ بلند شدم.
اما در همان لحظه، موبایلم لرزید. پیام او بود.
نه شعر، نه جمله‌ای سنگین،

.فقط یک خط ساده
اگه می‌تونستم الان بیام کنار کارون، فقط می‌نشستم بهت نگاه می‌کردم. همین.»
و من…من از سادگیِ آن جمله
بیشتر از تمام شعرهایی که فرستاده بود،چیزی را فهمیدم.
فهمیدم بعضی آدم‌ها
با خودِ بودن‌شان عشق‌اند، نه با کلمه‌ها.
با سادگی‌شان آمده‌اند،و با همان سادگی در قلبت جا می‌شوند.
راه افتادم سمت پل.
قدم‌هایم آرام‌تر شده بود،
انگار زمین نرم‌تر از همیشه زیر پایم بود.
باد خنکِ رود به صورتم خورد
و من برای اولین‌بار در مدت‌ها
حس کردم نه خسته‌ام، نه بی‌کس، نه غمگین ...فقط ، فقط کمی عاشقم.
نه آن عشق‌های هولناک و پرهیاهو،
نه عشقِ ترسناکِ نوجوانی،
نه عشقِ زخمیِ سال‌های قبل…
این یکی آرام بود. بی‌ادعا.پخته.
و شبیه آمدنِ آهسته‌ی پاییز،وقتی کسی متوجه نمی‌شوداما برگ‌ها کم‌کم رنگ عوض می‌کنند.
به پل که رسیدم، ایستادم،نگاهم را انداختم روی کارون
و آرام زیر لب گفتم:
«شاید وقتش رسیده، دختر…
همان لحظه
برای اولین‌بار از آینده نترسیدم

عشقکارونزندگیروزمرهخنده
۱۵
۰
الیزابت بنت👒💌🏛️
الیزابت بنت👒💌🏛️
می‌گویند زیبا می‌نویسم و زیباگوش میدهم... نویسنده✍🏼📜 دانشجوی روانشناسی👩🏼‍🎓🧠 عکاس 📸و رویا پرداز
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید