چند روزی میشود تصمیم گرفتهام اردیبهشت را تماشا کنم؛
،به این بهارتماشا و به خوابهایم ساعتهای طولانی بدهکارم
روزهایم آنطور که دلم میخواهد نیست. نه میتوانم هر کاری را که دوست دارم انجام دهم، نه به هر جا که دلم میخواهد بروم، و نه آنقدر که نیاز دارم، برای خودم باشم. فعلاً باید به چسبیدن به شغلم ادامه دهم، تا مبادا از رؤیاهایی که در ذهنم پروراندهام، دور شوم.
سعی میکنم ناهارم سالم باشد و شامم را بسیار کمتر کنم؛ دو ماهیست که پرخوری عصبی سراغم آمده، انگار بدنم تلاش میکند چیزی را جبران کند که خودم از او دریغ کردهام.
اما با وجود همهی اینها، دستکم میتوانم از بهار لذت ببرم.
مسیر کار تا خانه را پیاده میآیم و هر بار خیابان تازهای را برای پیچیدن انتخاب میکنم؛
زیر سایهبان درختهای توت سفید قدم میزنم و خنکیاش را مهمان تن خستهام میکنم.
بعضی روزها، بستنیای میخرم و گاهی با گلهای پیادهرو همصحبت میشوم، انگار که رازی را با آنها در میان میگذارم.
از سربالایی مسیر، نفسم میگیرد و گلویم تنگ میشود.
میایستم تا نفسی تازه کنم. به راه باقیمانده نگاه میکنم، روی نیمکت سبزی که آنطرفتر پیدایش کردهام مینشینم. بند کفشی را که نمیدانم از کی باز شده، محکم میبندم، انگار که دارم برای ادامهی راه آماده میشوم.
درست است؛ شاید روزهایم دلخواه نباشند،
اما هنوز بلد هستم راه بروم،
سایه پیدا کنم،
مکث کنم،
و دوباره ادامه بدهم.
و فعلاً، همین کافیست.