آذر ماه بود
یک روز سرد و بارانی در دل اهوازِ زیبا ،
سومین ترم از دانشگاهم بود و به رسم هر امتحان خوشحال از جلسه بیرون آمده بودم ،
هنوز مزه ی بایکتی که از بوفه خریدم و همراه یک کافی خوردم زیر زبانم حس میکنم ،
دانشگاه را به مقصد قراری که با چند تا از بچه ها چیده بودیم ترک کردم !
باید به آنها شیرینی میدادم، و انتخابمان در آن روز خوردن آش در یکی از آش فروشی های گلستان زیر نم نمِ بارانِ پاییز بود ...
خیلی خوب ؛ شور و شوق، و عشق و علاقه ،و حال خوبی که از آن دو «زوج »گرفته بودم را به یاد دارم...
به یاد دارم که چطور بودند و چه میکردند و چه میگفتند . آنقدر احساس بزرگی داشتند که در همان دیدار اول هم میشد این را فهمید.
از آن روز، دنیا برای ما رنگ دیگری گرفت.
صمیمی شدیم، کنار هم بودیم، در دلِ جوانی و شعفِ دانشجویی، روزگار را با هم میگذرانیم
آن خنده ها ،همخوانی آهنگ ها در ماشین ،قارچ سوخاری های گرمی که دم در خوابگاه میخوردیم تا مبادا ساعت از نه بگذرد و درگیری با حراست اتفاق بیفتد ،
من هنوز هم عکس های لب کارونمان را دارم
شب های چهارتایی گیت بوستان و قدم زدن و خندیدن...
ناهار های بدمزه سلف و آن دورهم نشستن و خوردن در دفتر خانوم انجمن در آن گرمای مهلک و دیوانه کننده ،
نشستن در کلاس خالی ۲۱۳و منتظر تمام شدن کلاس بچه ها..
من هیچوقت اولین دیدارمان را در پشت دانشکده ی مهندسی در آن روز ابری فراموش نمیکنم ...
ولی حالا انگار آن فصلِ درخشان، تمام شده باشد.
زندگی جدی شد آدمها، آرام و بیصدا، از هم جدا شدند.
زندگی جدی شدی و عشق در گوشه و کنار ماند ...
میدانی من فکر میکنم خاطره ها از سرنوشت جدا عمل میکنند !سرنوشت تمام میشود ،جدا میکند، و از هم میپاشاند اما خاطر ها مثل یک یارِ وفادارِماندگار ،میمانند
#هیچوقت قرار نیست این رو بخونید و ببینید برای همین نوشتم که توی قلبم همیشه پررنگ بمونید
هرچند جدا
هرچند دور .
