
هنوز عطر آن گل نرگس در میان صفحههای کتاب محبوبم مانده..جایی لابهلای کلمات، جایی که بوی کاغذ و خاطره با هم قاطی میشوند و هر بار که کتاب را باز میکنم، انگار زمستانِ همان روز دوباره از لای برگها بیرون میریزد.
خوب به یاد دارم؛ بهمنماه بود، و سرمای کلافهکنندهی زمستانِ اوایلِ جوانی.
در یکی از محبوبترین کلاسهایم بودم: کلاس عکاسی؛
کلاسی که برای من فقط درس نبود، یک جور تماشا کردنِ دنیا با چشمهای دقیقتر بود.
استاد از خطوط و نقاط طلایی میگفت و من به رنگ دیوار پشت سرش نگاه میکردم؛
از عکسهایی که ثبت کرده بود میگفت و من همراه ماهیهای پیراهن شلوغ و پلوغش شنا میکردم
انگار هر حرکت دستش یک قاب تازه میساخت و هر جملهاش یک نور نرم روی ذهن من مینشاند.
همیشه از توجه به جزئیات خوشم میآمد.
از اینکه آدمها را نه فقط با حرفهایشان، که با مکثها، رنگها، صداها و حتی بیحوصلگیهای کوچکشان بشناسم.
شکلها و خطهای بیمعنایی را در دفتر مقابلم میکشیدم که صدای ویبرهی گوشیام درآمد.
بهخاطر دیر آمدن، جرأت خروج و جواب دادن نداشتم.
اما دلم طاقت نیاورد.
با شرمندگی از جایم بلند شدم، وگفتم:
جانم؟
ـ جانت بیبلا، اتفاقی افتاده که به کمکت نیاز دارم.
دلشورهی شدیدی گرفتم. یعنی چه شده بود؟
همین نیمساعت پیش کنار هم بودیم؛
رفته بودیم گیت و آنجا غروب را تماشا کرده بودیم، و نامههای رنگی برای هم نوشته بودیم.
از ارکا نوشیدنی خنک و سردم را سفارش دادم و او قهوهای که من همیشه دوستش نداشتم؛
با دلهره گفتم:ـ اتفاقی افتاده؟
گفت: آره، پایین مؤسسه که نشسته بودیم روی صندلی روبهرو، کیف پولم رو جا گذاشتم. لطفاً برو بیارش و پیش خودت نگهش دار تا بیام و ازت ببرمش
با منمن کردن، نمیدانستم دارم چه کار میکنم.
فقط پلهها را یکیدوتا کردم و خودم را رساندم به درِ مؤسسه؛
جایی که هوا سردتر بود، کیف پولش را میتوانستم ببینم؛
با تپش قلب شدید و نفسی که به شماره افتاده بود، به سمتش رفتم.
اما چیزی که میدیدم فقط یک کیف پول نبود.
گل نرگسی بود که روی کیف قرار داشت؛
ساده، بیادعا، اما آنقدر عزیز که انگار همهی زمستان در یک ساقه جمع شده بود.
دستم را به سینهام فشار دادم و چند بار کوبیدم تا حالم جا بیاید .نه فقط از نفسنفس، که از شوقِ غافلگیر شدن.
بعد دیدم دستی مرا به سمت خودش کشید و بوسهای را مهمانِ سرم کرد؛
همانجا، میان شلوغی و رفتوآمد و نگاههای سرسریِ آدمها، یکجور آرامشِ خصوصی بین ما رد و بدل شد.
مشتی به قفسهی سینهاش زدم و با دلخوریِ خندهدار، در حالی که هنوز نفسنفس میزدم، گفتم:
ـ خیلی نامردی.
قدش را همقدمِ من کرد و گفت: ـ چرا؟ تو که عاشق نرگسِ زمستونی.
دستم را به سمت دستهی نرگسم بردم و بوی بهشتیاش را توی وجودم رها کردم؛
بویی که نه فقط از گل، که از یادآوریِ یک لحظهی دوستداشتنی میآمد.
دسته را به سمتش گرفتم و با لبخند بامزه ای گفتم توم بو کن.
دستش را آورد جلو.
گل هنوز روبهرویش بود، اما دستانش تغییر مسیر دادند
با دو دستش سرم را گرفت و بویید؛
ـ گل من اینجاست.
خندهی بلندی کردم؛ از آن خندههایی که آدم را سبک میکند و دلش را گرم. با گلهمندی گفتم:ـ مردم میبیننننن.
گفت:ـ خب ببینن؛ عشقِ قشنگ، دیدن هم داره.