
نمیدانم که میشود چگونه سر دربیاورم از این منجلاب زشت و تاریک روزهای بی عاطفه
از لرزش دست های پر استرس و صورت بشاشی که حالا یک خط درمیان در جوش های صورتی میغلتند و لبی که مهمان هرروزش تب خال اذیت کننده ی زیر پوستیست
نمیدانم دیگر باید چه کرد تا از حجم دردآوره سیاهی روزها کاسته شود و نفسی آسوده لااقل اندک و کم جان از جانم دمیده شود
و این تقاص قوی بودن و ایستادن بدون تیکه گاه است
ایستادن در برابر و چشم در چشم انبوه زیادی از ادمهاست
و قلبی که زیر تیغ دردناک روزها له و خورد و خمیر میشود
نمیدانم دیگر باید چه کاری کنم و دست به دامن چه کاری شوم که پناهی باشد بزرگ برای دل مرده های شهر بی فروغ ،
برای چشم های بسته ی زندگی و دستهای تنهای خستگی .
شهرِزشت زندگی چیزی ندارد به غیر از غروب های زیبا و گاهی کوچه های شاعرانه که من را بغل بگیرند و قصیده بخوانند که من را نوازش کنند و دعا بدانند ، کفش های سفیدِسیاه شده ام از دوییدن های بسیار نفس نفس میزنند و من دستمال بدست در پی آنها میدووم
اما نمیرسم به آن مقصد بلند و دور و دراز لعنتی
که شاید دوفنجان نفس آرام میشد بنوشم میشد ببویم میشد بگویم....