چشم هامو با چشم بند بستن، دستام بازه توی هوا میچرخونمشون تا راهم و پیدا کنم ؛ببینم کجام، کجا میرم .
چرا دستمم و نمیبرم چشم بندو باز کنم؟ ....نمیدونم
ترسیدم، سیاهی همه جارو گرفته هر قدم رو با هزار ترس برمیدارم.
انگار میدونم اگه چشمبند و باز کنم چیزی که قراره ببینم وحشتناک تر از این تاریکی و سیاهیه، انگار اون بیرون واقعاً سیاهه سیاهه.
دستامو همینجوری توی هوا میچرخونم و از ترس گریه ام گرفته
زبونم بند اومده ولی باید حرف بزنم باید ببینم تنهام؟
کسی اینجا هست؟
کسی اینجا هست؟
جوابی نمیاد یعنی من تنهام
دیگه کافیه چشم بندو باید بردارم تا کی باید بترسم و چشم بسته راه برم توی جایی که نمیدونم کجاست
هنوز میترسم ولی تصمیمم و گرفتم دستم و میبرم پشت سرم تا گره چشم بند و باز کنم خیلی آروم این کارو میکنم
چشم بند توی دستامه چشم هامو هنوز باز نکردم یعنی چی قراره ببینم
تا کی میخوای صبر کنی؟ الان با وقتی چشمات و بسته بودن چه فرقی داره بازشون کن ببین ، دور برت رو ببین هر چقدرم ترسناک باشه
چشمامو باز میکنم یه نفر اینجاست
من که قبل از اینکه چشمامو باز کنم سوال کردم کسی اینجا هست چرا جوابم و نداده بود؟
چقدر عجیب
اون منم
چرا گریه میکنم؟
تنها ایستاده نگاهم میکنه اونم اشک میریزه
دوروبر سیاه و تاریکه تا چشم کار میکنه چیزی نیست فقط منم و اون یعنی منم و خودم
چرا ما داریم گریه میکنیم
چرا حرف نمیزنیم
بعضی چیزارو نمیشه به زبون آورد اصلا اگه گفته بشه اون چیزی که واقعا تو قلبت هست رو نمیتونه نشون بده و بعدش خودت تعجب میکنی از این که چرا اینطوری شد چرا حرفم با حسی که که توی قلبمه انقدر فرق داره چرا چرا وقتی گفتم انقدر بی ارزش و معمولی شد ،در حالی که تا وقتی نگفته بودم و حتی الان که گفتم توی قلبم خبرای دیگه ایه.
ما هنوز ایستادیم به هم نگاه میکنیم و اشک میریزیم
ما همدیگه رو داریم مگه نه؟
من خودم و دارم
میرم سمتش
بازم اشک میریزه ولی چشماش یه تبسمی پیدا میکنه
ما الان کاملا روبه روی همیم
چشم بندی که تو دستام بوده رو میندازم دور ، بغلش میکنم
تو اغوش هم سخت گریه میکنیم انگار اون میفهمه من چه حسی دارم و چی بهم گذشته و منم از اون باخبرم بدون این که چیزی بگیم
محکم توی اغوش همیم و حق حق میکنیم
من خودم و دارم مگه نه؟ قبلا دیده بودمش؟ توجه کرده بودم بهش؟
بعد گریه ها سرمون رو از روی شونه های هم برداشتیم به هم خیره شدیم نمیدونم چرا ولی هر دومون یهو خندیدیم، خنده با چشم های گریون و گونههای خیس ،از اون خنده هایی که با یا بعد از یه گریه ی سخت میان.
نمیدونم یعنی خندمون واقعیه؟ یا گریه مون؟
ولی گریه دیگه تموم شد اون صورت منو از اشک ها پاک میکنه و من صورت اونو ما میخندیم
خندمون واقعیه باز همدیگرو در اغوش میگیریم و اینبار میخندیم
ما همدیگرو داریم
من خودم و دارم.
تو حواست به خودت هست؟
بهناز سراوانی
تو حواست به خودت هست؟