ویرگول
ورودثبت نام
" سمفونی کلمات "
" سمفونی کلمات "
" سمفونی کلمات "
" سمفونی کلمات "
خواندن ۱ دقیقه·۱ روز پیش

غم یا شادی؟

گم شده بودم

میان غم و شادی

شادی که مرا به سویی می‌کشید غم انگار حسودی کند می‌آمد و دستم را می‌گرفت تا با خود ببرد. من هم دلم نمی‌آمد ناراحتش کنم با او می‌رفتم.شادی فریاد می‌زد و دستش را سویم دراز می‌کرد اما دیر شده بود.

نمیدانم چرا، ولی دلم به حال غم می‌سوخت. تنها بود، هیچکس دوستش نداشت، توی دلش حرف‌های زیادی داشت که به کسی نمی‌توانست بگوید.

یکبار به من گفته بود شادی از خود من است اما روزی که از من زاده شد مرا ترک کرد؛ گفت می‌خواهم صاحب دنیای خودم باشم، یک دنیا که فقط شادی در آن باشد.

به او گفتم که همچین دنیایی وجود ندارد اگر هم وجود داشته باشد دوامی ندارد

اما گوش نداد و رفت .

من همیشه سکوت می‌کنم و اجازه می‌دهم غم حرف بزند چون حرف هایش را خیلی دوست دارم.

یکبار وقتی داشت برایم حرف می‌زد یکباره سکوت کرد به من نگاه کرد و گفت تو را خیلی دوست دارم کمتر کسی پیدا می‌شود که اینطور به حرف‌های من گوش دهد بیا نزدیک تا به تو نشان دهم چطور شادی از درون خود من میجوشد و این شادی چقدر عمیق است.

نزدیک رفتم ، مرا در اغوش گرفت و در یک لحظه ناپدید شد، در همان لحظه یک چیز عمیق توی دلم حس کردم یک شادی بزرگ و عمیق.

باید بگویم این شادی عمیقی که هدیه‌ی غم به من بود، روزهایی می‌رسید که از قلب من پر بگیرد و برود.

اما آن موقع دوباره سروکله ی غم پیدا می‌شد، می‌نشستیم با هم صحبت می‌کردیم ، شادی را می‌گذاشت توی قلبم و میرفت.

شادیغمدلنوشتهدلنوشته کوتاهاولین نوشته
۰
۰
" سمفونی کلمات "
" سمفونی کلمات "
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید