
پشت در اتاق عمل، زمان یهجور عجیبی کش میاومد. من و خواهرم زل زده بودیم به دری که باز نمیشد.
از صبح تمام خاطرات و کلکلهامون رو هزار بار مرور کرده بودم. گاهی یه لبخند خواهرانه میاومد رو صورتم؛ و بعد یهو استرس عجیبی به قلبم چنگ میزد.
تا بالاخره رو تابلو، اسم علی رفت تو قسمت «ریکاوری» و من یه نفس راحت کشیدم. وقتی آوردنش بیرون، هنوز کامل بههوش نیومده بود؛ با دیدنش تو اون حال، اشکم سرازیر شد.
تو آسانسور، خواهرم دستشو گرفته بود و پیشونیشو میبوسید. تو این سالها همیشه تلاش کرده بود جای خالی مادر رو برامون پر کنه؛ دیدنشون هم برام غصه داشت، هم همهی وجودم پر از عشق میشد.
وقتی برگشتیم تو اتاق، تخت بغلی دیگه خالی نبود. یه غریبهای که تو همهی رفتوآمدها و سروصداهای ما، یه آرامش عجیبی داشت؛ نه حرف میزد، نه تکون میخورد.
خواهرم ازش پرسید: «شما همراه ندارین؟» یه نگاهی به ما کرد و گفت: «مادرم میآد.»
علی که بههوش اومد، خواهرم رو راضی کردم برگرده خونه استراحت کنه.
بوی تند الکل دیگه حالمو بد میکرد؛ از صبح اونقدر به دستام زده بودم، که پوستم میسوخت.
علی مدام ناله میکرد و میگفت درد دارم. گفتم: «خب تازه جراحی کردی، طبیعیه.» با غر گفت: «آخه کی گفته تو پیش من بمونی؟ تا صبح منو به کشتن میدی!»
دوباره مجبور شدم پرستار رو صدا کنم بیاد بهش مسکن بزنه.
همراه تخت بغلی هم اومد؛ برعکس ما، آروم و بیصدا بودن.کنجکاو شده بودم، وقتی جراحی نشده چرا از جاش تکون نمیخوره؟
تا شب از تخت پایین نیومد. یا سرش تو گوشی بود یا فقط از پنجره بیرون رو نگاه میکرد. گاهی پرده رو میکشیدن و منم برای اینکه راحت باشن، از اتاق میرفتم بیرون.
شب که شد، مادرش وقت خداحافظی گفت: «فردا جراحی داره، صبح زود خودم رو میرسونم.»
علی هم بعد اینکه دیگه، خیالشو راحت کردم که سهمیهی مسکنهای امشبشو زده و دیگه پرستار رو صدا نمیزنم، با غر خوابید.
حوصلهام سر رفته بود؛ رفتم تو راهرو قدم بزنم. انگار توی هر اتاق، درد برای خودش یه قصهای داشت.
برگشتم تو اتاق، یه نگاهی به تخت بغلی کردم و گفتم میتونم نور رو کم کنم. بدون جواب، گوشیش رو گذاشت کنار و چشمهاش رو بست. کتابمو باز کردم که بخونم؛ دیدم هنوز بیداره و زل زده به سقف.
گفتم: «داری به جراحی فردا فکر میکنی؟»
بدون اینکه نگام کنه گفت: «بار اولم نیست.»
. «جراحیِ سختیه؟»
ـ «تقریباً.»
ـ «استرس داری؟»
ـ «خیلی وقته نه.»
گفتم: «خب حالا که خوابت نمیبره، پاشو یکم راه برو.»
از گوشهی چشمش یه نگاهی بهم انداخت و چشمهاشو بست. دوباره کتابمو باز کردم و شروع کردم به خوندن...
تمام شب فقط صدای تیکتاک ساعت میاومد و گاهی هم صدای یه نالهای شنیده میشد.
دم صبح تازه رو مبل خوابم برده بود که با سروصدای خواهرم و پرستارا بیدار شدم.
داشتن "تخت بغلی" رو آماده میکردن ببرنش اتاق عمل. باز همینطور بیحرکت دراز کشیده بود.
گفتم: «چیزی لازم داری؟»
گفت: «ممنون.»
چند نفری، کمک کردن که از رو تخت بلندش کنن. مادرش با استرس رسید و مدام تکرار میکرد: «مراقب باشین بدنش زخم شده.» و بعد با احتیاط، پاهای بیحرکتشو بلند کرد و جابهجا کرد.
نگاهم موند رو کتونیهای نویی که پایین تخت جا مونده بود.
انگار یهو هوا برام تموم شد.
وقتی داشتن از در میبردنش بیرون، برگشت و نگام کرد؛ نگاهی که هر بار بهش فکر میکنم، یه چیزی ته دلم میگه...
https://harfeto.timefriend.net/17786731004768 لینک ناشناس