
بیا دستم را بگیر... بگذار از میانِ این همه هیاهو، با هم پرواز کنیم.
چشمهایت را ببند؛ صدایِ خِشخِشِ برگها را میشنوی؟ اینجا همان جنگلِ امنِ ماست.
درست در قلبِ مه، کلبهی چوبیمان منتظر است. از همان کلبههایی که بویِ چوبِ بارانخوردهاش مستت میکند. دلم میخواست اینجا، دور از تمامِ دنیا، فقط من باشم و تو و یک سکوتِ طولانی که از صدها حرف، گویاتر است.
صدایِ تقتقِ هیزمهای شومینه، تنها موسیقیِ این فضایِ دنج است. نورِ نارنجیِ آتش روی صورتت میرقصد و من عاشقانه غرق در تماشایِ توام.
چقدر در میانِ این تنهاییِ خودخواستهیِ من، تو شیرین ظاهر میشوی؛ انگار تمامِ این خلوتِ دنج را ساخته بودم تا فقط بهانهای برایِ در آغوش کشیدنِ تو داشته باشم.
کاش زمان در همین لحظه متوقف میشد؛ من میماندم و تو و عاشقانههایمان. همانجا که طعمِ چایِ زغالی با گرمایِ نگاهت یکی میشود و تمامِ وجودم را گرم میکند؛ آنقدر عمیق، که حتی صدایِ نمنمِ باران روی سقف هم حواسِ مرا لحظهای از آرامشِ حضورت پرت نمیکند.
وقتی میانِ بازوانت حبس میشوم، انگار تمامِ دلواپسیهایم در پناهِ تنت آرام میگیرند. آغوشت پناهگاهِ دنجی است که در آن، دنیا را از یاد میبرم. من حتی همینجا، در نزدیکترین فاصله به قلبت، باز هم دلتنگت هستم.
"برای تو که در من زندگی می کنی و زیباترین خیال منی"