
برای بار چندم آدرس رو گوشیم چک میکنم و بعد با سرعت خودم رو پرت میکنم تو اتوبوس در حال حرکت. راننده با وحشت تو صورتم زل میزنه. چشاش از خشم پره و میگه: مرتیکه خر میخوای واسه خودت و من درد سر درست کنی؟
جوابش رو نمیدم. سینهی خیس ِعرقمو میگیرم جلو بادِ کولری که از سقف میاد. تغییر ناگهانی دما موهای تنمو سیخ میکنه. بیرون هوا اینقدر داغ و مرطوبه که گربه ها روی آسفالت تلوتلو میخورن. اگه با لگد هم بزنی به کمرشون، محل سگ بهت نمیذارن.
راس ساعت دوازده باید اونجا باشم. ایستگاه بسیج میپرم پایین و با سرعت شروع به دویدن میکنم.
خیابان کاشانی رو دور میزنم. کوچه چهاردم، درب اول، طبقه دوم. با دلهره زنگ رو فشار میدم. یه صدای زیر و مضطرب از پشت ایفن میگه: بفرمایید. میگم خونه ناهید خوشکله؟ میگه بیا بالا جانم.
پله های تند و تیزو میرم بالا. رو همه چی خاک نشسته. لوازم خونه جمع شده و کارتُنا رو پاگردن. با کفش میرم بالا. زن میگه بیا تو. بعد نگاهی به کفشام میکنه و میگه: خونه خودتم با کفش میری روی فرش؟ بعد با اصرار منو راهی حموم میکنه. دوش میگیرم. حوله رو میپیچم دور خودم و میشینم رو مبلی که با پلاستیک کاور شده. آدمایی که مبلو کاور میکنن خیلی حال بهم زنن.
تن لختِ زن تو چهارچوبه درو پر میکنه. شبیه نقاشیهای هانری دوتولز لوترکه. یه دسته موی نمناک و بلوند رو از یه طرف انداخته رو سینه های برجسته اش. چشای آبیه درشت و گونههای برجسته اش اولین چیزیه که به چشمم میاد. با ساق های تراشیده اش میاد سمتم. میگه سرما خورده که نیستی؟ مریضی چیزی نداری؟ همینطور رگباری سوال میکنه و بعد دستم رو میکشه و پرتم میکنه روی پتوی کف پذیرایی. دقیقا وسط خونه و بین کارتن های پر از خاک و لوازم! یه دستمال کاغذی میده دستم و میگه: اب دماغت رو پاک کن، جایی رو کثیف نکنی! پاشو برو دستات رو بشور و برگرد. کم کم از این وسواس بیمار گونه اعصابم بهم میریزه. متوجه بی قراریم میشه و میاد منو میگیره تو بغلش و شروع میکنه سر و صورتم رو بوسیدن و لیسیدن. نمیدونم بعدش چه اتفاقی داره پیش میاد. اونقدر بهم دستور داده که کلافه ام.
میگه چطوری خوشت میاد؟ چی دوس داری؟ واست حرف بزنم؟ خوش رقصی کنم؟ فحاشی کنم یا بذارم مثل سگ کتکم بزنی؟
میگم فرقی نداره هرجور خودت راحتی. یکم دیگه بغلم میکنه و میگه کتکم بزن. خودداری میکنم. دستمو میکشه. موهامو بهم میریزه. چندبار میزنه توی صورتم و میگه شروع کن. میگم بس کن. بس کن! یهو نمیدونم چی پیش میاد که با مشت میکوبم توی دماغش. بعد میندازمش رو قالی. اینقدر با کف دست میکوبم تو سر و صورتش که خون شتک میزنه رو بدنش. مدام تکرار میکنه ادامه بده. منو بزن! منو بزن.
از زدن و این عمل وحشیانه دستم بی حس میشه. بلند میشم و لباسامو تنم میکنم. رو راه پله با صدای ناله اش دوباره یه نگاهی بهش میندازم که میگه: کتکم بزن.
یاد فیلم مخمل ابیِ دیوید لینچ میافتم که دقیقا همین سکانس و همین سناریو اجرا میشه. با سرعت میزنم بیرون و دود سیگار رو با اشک و انزجار فرو میدم. بی توجه به آدما تو خیابون گریه میکنم. آنقدر پیاده میرم که نزدیکه بیهوش شم. رو یه تپه خاکی روبروی یه گاوداری میشینم و صدای عرعر خر و گاوها رو گوش میدم. دیگه از گریه کردن خسته شدم. فقط هرچند دقیقه بدنم تکون میخوره. دوتا نوجوون شانزده هفده ساله میان دقیقا روبروم پایین تپه میشینن. یه شیشه آب معدنی کوچیک عرق سگی و یه بطری آب میوه و چندتا لیوان پلاستیکی میذارن رو زمین خاکی. اون یکی که تپلتره میگه: داداش بیا چند پیک بنداز بالا غمو میشوره میبره. بیا سختش نکن، رها کن رها!
میشینم یه دل سیر نگاشون میکنم. کم کم مست و سرخوش میشن. یه موزیک از مهستی پخش میکنن و دو نخ سیگار آتیش میدن.
میخوام یکم نصیحتشون کنم. بگم این مسیری که شروع کردین و دارین میرینین به زندگیاتون، من سالها پیش اسفالتش کردم. بعد فکر میکنم بهتره بهشون عذاب وجدان بدم. بگم قدر خودتون رو بدونین. ننه باباتون واستون زحمت کشیدن. از تو گو و شاش کشیدنتون بیرون. حالا که باید عصای دستشون باشین، افتادین به کص کلک بازی؟
بعد از این همه گفتگوی ذهنی بلند میشم از کنارشون شنلگ تخته انداز رد میشم و میگم: به تخمم. تجربه کنین تا یاد بگیرین!
نزدیکه فضای سبز خون دماغ میشم. سَرمو زیر شیلنگ آب میگیرم و مأمور فضای سبز همه تنمو خیس میکنه. خودمو پرت میکنم رو چَمنا. یه دسته پرستو تو آسمون جیغ میکشن. یه گَله پشه به پوست تنم چسبیدن و جانانه خون میمَکن. گوشی رو درمیارم و یک میلیون به شماره کارتی که ناهید خوشگله زیر آدرسش واسم نوشته میزنم. نمیدونم چقدر گذشته. مامور انتظامات پارک با لگد میزنه به پهلوم و میگه: پاشو تن لشاتو جمع کن پارک تعطیله. برو یه جا دیگه کارتن خوابی!