امروز تولد شصت و هفت سالگی مامان بود. وقتی که شمع را فوت کرد چند قطره اشک از چین های ریز گوشه چشمانش روی کیک چکید. به زحمت جلوی احساساتم را گرفتم. با خنده اشکهای توی چشمانم را پنهان کردم. بی حوصله تر از گذشته ام. یک دور کوچک با کیک رقصیدم بعد از معین آهنگ پلی کردم. برای پیاده روی بیرون زدم. روی یک تپه خاکی روبروی گندمزاری بزرگ لم دادم و معین شنیدم. تمام مدت در حال نواختن درام توی رویاهایم بودم. چند سگ ولگرد توی تاریکی به جان یک کارتن خواب افتاده بودند. به جای کمک ترجیح دادم نالهها و تلاش های مرد را تماشا کنم. تماشای چراغ ماشین ها توی جادهی پشت گندمزار دلگیر بود. شبیه رانندگی تنهایی در شب، آن هم در جاده ای متروکه و مه گرفته. به این فکر کردم که چرا هیچ هدفی ندارم. مگر میشود آدم بدون پی بردن به استعداد و توانایی هایش بمیرد؟ به رانندگی فکر کردم و خریدن موتور..به ایجاد شغل پر درآمد. به رفتار پر از خشم توی جمع..به رابطه و بی حوصلگی..به لاغری و پیری و بیماری و تنهایی..بیشتر به سکس که کم اهمیت شده. به نوشتن و کتاب...خب برای چه؟ برای چاق و چله تر کردن ایگو؟ که من آقای همه چیز دانم؟ به خستگی و تیرگی این روزها. به جنگ و پر حرفی..به آدمها و خودم. نیمرو خوردم با دوغ!. کسشعر بافتیم توی جمع رفقا..توله سگی را نوازش کردم. تمام دستانم را لیسید. چند پرستو را از نزدیک تماشا کردم. پنج جوجه و پدر مادرشان. دراز کشیدم. خواب خوبی ندارم. باید بخوابم..بیشتر و بیشتر از هرچیزی به خوابیدن محتاجم.