
اندوه ما بیپایان خواهد بود. روزهایمان همه در حسرت یک زندگی معمولی طی میشود. دانه دانه همهی چیزهای دلخواهمان حذف میشوند و هیچ کاری از دستمان برنمیآید. چه میتوان کرد؟ حلقهی سختیهای هر روز تنگتر میشود. دستان ظالم بیشتر و بیشتر حنجرههامان را میفشارد. شادیهای کوچکمان مدام آب میروند. میگویند روزی را خدا میرساند. نمیدانم دقیقا منظورشان چیست! مثلا نان خشک؟ مثلا رفتن به پارک سر کوچه؟ مثلا لباسهای بنجل بازار؟ ناشکرم؟ دقیقا شکر چه چیزی را باید به جا بیاورم؟ همیشه آدم قانعی بودهام، اما دیگر قناعت هم جوابم کرده. هیچگاه درگیر تجملات و زندگی و سفر آنچنانی نبودهام. اما کمترینها هم دیگر تبدیل به رویا میشوند. تمام اینها را بگذارید یک طرف... با اندوه خونهای ریخته شده چه کنیم؟؟؟
خوب نیستم، غمگینم و روزنهی نوری نمیبینم...
دلم برای خود گذشتهام هم تنگ شده، آنکه همیشه نیمهی پر لیوان را میدید. حالا انگار نه تنها لیوانم خالیست بلکه شکسته و هزار تکه شده...
تلخیهایم را ببخشید، ببخشید که خواندن این متن غم به دلتان آورد. فقط این روزها حال خوبی ندارم.