
الیاس نفسنفس میزد. او یاد گرفت که در آن کتابخانه، بزرگترین مهارت، نه خواندن، بلکه "حضور داشتن" است. او آن روز از کتابخانه خارج شد، اما دیگر هرگز مثل قبل نبود. او حالا میدانست که هر ضربه قلب او، یک داستان است که در جهان، جایی در میان کاغذها، منتظر شنیده شدن است.