ویرگول
ورودثبت نام
نرگس مشهدی
نرگس مشهدی
نرگس مشهدی
نرگس مشهدی
خواندن ۱ دقیقه·۱۲ روز پیش

کتابخانه ای که باضربان قلب می خواند

در گوشه‌ای از شهر، جایی که کوچه‌ها آن‌قدر باریک بودند که سایه‌ها با هم گره می‌خوردند، کتابخانه‌ای وجود داشت که روی هیچ نقشه‌ای ثبت نشده بود. صاحب آن، پیرمردی بود با چشمانی به رنگ کاغذهای قدیمی؛ او را فقط «آقای پاپیروس» صدا می‌کردند. قانون اول کتابخانه ساده بود: «هرگز با صدای بلند فکر نکن.» اما قانون دوم، چیزی بود که هیچ‌کس جرأت پرسیدنش را نداشت. «الیاس»، پسری کنجکاو که عاشق کشف رازهای قدیمی بود، یک روز صبح بارانی وارد کتابخانه شد. بوی کاغذ خیس و چوب کهنه، او را در خود غرق کرد. او به دنبال کتابی می‌گشت که در هیچ فهرستی نبود؛ کتابی که درباره «فراموشی» نوشته شده بود. همان‌طور که الیاس میان قفسه‌های بلند قدم می‌زد، متوجه چیز عجیبی شد. کتاب‌ها ساکن نبودند. وقتی او از کنار قفسه‌ای می‌گذشت، کتاب‌ها شروع به لرزیدن می‌کردند. نه لرزشی از ترس، بلکه لرزشی شبیه به لرزش بال یک پروانه. آقای پاپیروس از میان مهِ غبارآلود کتاب‌ها ظاهر شد و با صدایی خش‌دار گفت: «نگاه نکن الیاس، آن‌ها فقط دارند به تو گوش می‌دهند.» الیاس با تعجب پرسید: «به من؟ اما من که چیزی نمی‌گویم!» پیرمرد لبخند تلخی زد و به قفسه‌ها اشاره کرد: «آن‌ها به حرف‌های تو گوش نمی‌دهند، آن‌ها به ضربان قلب تو گوش می‌دهند. این کتاب‌ها، کتاب‌های معمولی نیستند. این‌ها آرشیو تمام احساساتی هستند که آدم‌ها در لحظات حساس تجربه کرده‌اند. اگر قلبت از شادی می‌تپد، کتاب‌های شعر به سمتت می‌آیند. اگر قلبت از ترس می‌لرزد، کتاب‌های وحشت روی زمین می‌افتند.» الیاس میخکوب شد. او می‌خواست بداند کتابی که درباره «فراموشی» است، چه حسی دارد. وقتی دستش را به سمت یک جلد چرمی سیاه و بی‌نام برد، ناگهان سکوت سنگینی بر فضا حاکم شد. ضربان قلب او کند شد... بسیار کند.به محض اینکه انگشتانش پوست سرد کتاب را لمس کرد، تمام خاطرات هفته گذشته از ذهنش گذشت. رنگ آسمان، طعم قهوه‌ای که صبح خورده بود، و حتی نام کوچه‌ای که از آن آمده بود. او داشت فراموش می‌کرد! او با وحشت دستش را عقب کشید. در همان لحظه، تمام کتاب‌های کتابخانه با صدای مهیبی شروع به تکان خوردن کردند. آقای پاپیروس با عجله جلو آمد و دست الیاس را گرفت. «باید کنترلش کنی الیاس! اگر اجازه بدهی قلبت در حالت تعادل نباشد، این کتاب‌ها تمام وجودت را به عنوان یک "خاطره" می‌بلعند و تو تبدیل به یک جلد کتاب در این قفسه‌ها می‌شوی!»
در گوشه‌ای از شهر، جایی که کوچه‌ها آن‌قدر باریک بودند که سایه‌ها با هم گره می‌خوردند، کتابخانه‌ای وجود داشت که روی هیچ نقشه‌ای ثبت نشده بود. صاحب آن، پیرمردی بود با چشمانی به رنگ کاغذهای قدیمی؛ او را فقط «آقای پاپیروس» صدا می‌کردند. قانون اول کتابخانه ساده بود: «هرگز با صدای بلند فکر نکن.» اما قانون دوم، چیزی بود که هیچ‌کس جرأت پرسیدنش را نداشت. «الیاس»، پسری کنجکاو که عاشق کشف رازهای قدیمی بود، یک روز صبح بارانی وارد کتابخانه شد. بوی کاغذ خیس و چوب کهنه، او را در خود غرق کرد. او به دنبال کتابی می‌گشت که در هیچ فهرستی نبود؛ کتابی که درباره «فراموشی» نوشته شده بود. همان‌طور که الیاس میان قفسه‌های بلند قدم می‌زد، متوجه چیز عجیبی شد. کتاب‌ها ساکن نبودند. وقتی او از کنار قفسه‌ای می‌گذشت، کتاب‌ها شروع به لرزیدن می‌کردند. نه لرزشی از ترس، بلکه لرزشی شبیه به لرزش بال یک پروانه. آقای پاپیروس از میان مهِ غبارآلود کتاب‌ها ظاهر شد و با صدایی خش‌دار گفت: «نگاه نکن الیاس، آن‌ها فقط دارند به تو گوش می‌دهند.» الیاس با تعجب پرسید: «به من؟ اما من که چیزی نمی‌گویم!» پیرمرد لبخند تلخی زد و به قفسه‌ها اشاره کرد: «آن‌ها به حرف‌های تو گوش نمی‌دهند، آن‌ها به ضربان قلب تو گوش می‌دهند. این کتاب‌ها، کتاب‌های معمولی نیستند. این‌ها آرشیو تمام احساساتی هستند که آدم‌ها در لحظات حساس تجربه کرده‌اند. اگر قلبت از شادی می‌تپد، کتاب‌های شعر به سمتت می‌آیند. اگر قلبت از ترس می‌لرزد، کتاب‌های وحشت روی زمین می‌افتند.» الیاس میخکوب شد. او می‌خواست بداند کتابی که درباره «فراموشی» است، چه حسی دارد. وقتی دستش را به سمت یک جلد چرمی سیاه و بی‌نام برد، ناگهان سکوت سنگینی بر فضا حاکم شد. ضربان قلب او کند شد... بسیار کند.به محض اینکه انگشتانش پوست سرد کتاب را لمس کرد، تمام خاطرات هفته گذشته از ذهنش گذشت. رنگ آسمان، طعم قهوه‌ای که صبح خورده بود، و حتی نام کوچه‌ای که از آن آمده بود. او داشت فراموش می‌کرد! او با وحشت دستش را عقب کشید. در همان لحظه، تمام کتاب‌های کتابخانه با صدای مهیبی شروع به تکان خوردن کردند. آقای پاپیروس با عجله جلو آمد و دست الیاس را گرفت. «باید کنترلش کنی الیاس! اگر اجازه بدهی قلبت در حالت تعادل نباشد، این کتاب‌ها تمام وجودت را به عنوان یک "خاطره" می‌بلعند و تو تبدیل به یک جلد کتاب در این قفسه‌ها می‌شوی!»

الیاس نفس‌نفس می‌زد. او یاد گرفت که در آن کتابخانه، بزرگترین مهارت، نه خواندن، بلکه "حضور داشتن" است. او آن روز از کتابخانه خارج شد، اما دیگر هرگز مثل قبل نبود. او حالا می‌دانست که هر ضربه قلب او، یک داستان است که در جهان، جایی در میان کاغذها، منتظر شنیده شدن است.

کتابخانهقلبعشقداستان
۱۵
۰
نرگس مشهدی
نرگس مشهدی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید