ویرگول
ورودثبت نام
سایه سرو
سایه سرو
سایه سرو
سایه سرو
خواندن ۱ دقیقه·۶ روز پیش

درخت تنها

دیگر تمام نوشته‌هایم رنگ و بوی تو را دارد گویی تو تمام من شدی همچون خون در رگ‌های من، گویی جز تو هیچ نیست، گویی بی‌تو محملِ دردم به دوش ناله بارم کرده‌اند و شبنم حیاتم را بخار کرده‌اند.

صدایت می‌زنم گوش بده قلبم صدایت می‌زند. چقدر حرف‌ داشتم با تو که من باید می‌گفتم و تو باید می‌شنیدی ولی حالا چنین غریبه شده‌ایم که حتی خبر از احوال هم‌دیگر نداریم. عزیزم، آیا حالا از این دوری راضی هستی؟ آخر چگونه گل خس و خاشاك ميشود؟ در من چه وعده هاست، در من چه هجرهاست، در من چه دست ها به دعا مانده روز و شب اينها چه ميشود؟

نمیدانم، نمیدانم که چرا خیال بودن برایم تمام نمی‌شود ... نمیدانم چرا هنوز ادامه داری... اما عزیزم، نمی‌شود که آدم اندوهش را از یاد ببرد. تو اندوهِ بزرگ منی، عمیق‌ترین غمی که در دلم خانه کرده و همیشه همراهم هست. ببخش اگر که با خیال بودن تو زنده‌ام ...

آری، شاید همانگونه که درخت تنها درخت‌تر است، عشق نیز در نرسیدن هم بیشتر عشق است ...

«سایه سرو»

درختعشق
۵
۲
سایه سرو
سایه سرو
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید