عزیز قلبم، سلام.
این روزها زیاد برایت مینویسم و در این نوشتهها از تو گله میکنم، اما نه! مگر میشود عاشق کسی بود و از او کینه به دل داشت؟ مگر میشود عاشق کسی بود و او را متهم کرد؟ ولی با تمام اینها شبها سایهات همراه با من میشود و تو صبور میایستی و در برابر ترکش های من که به سویت پرتاب میشوند مقاومت میکنی و هیچ چیز نمیگویی تو مرا که همچون شیشهای شکسته و بُرنده هستم در آغوش میگیری و نوازش میکنی بی آنکه برایت مهم باشد زخم بر میداری... آری تو در تمام شبهای من که در آفاق ِ تاریکاش تمامِ روشناییها فرو مردهست حضور داری و برایم از آن درخت توت میگویی، اما هر دو میدانیم که درخت توت تبر دید، بید شد، لرزید و آن را سکوت ِ مرگ در خوابی گران بردهست. هیهات..
خون رویای من زردتر از برگهای خزان است آری ما همه به آرزوهایمان نرسیدیم من، تو، درخت توت که آرزو داشت پس از مرگ ساز شود و دیر دانستیم که راه دورتر از عمرِ آرزومندست.
دیگر تنها سایه ام خود را میبیند که میکشد بر اضطرابش، آخر سخت است که آدمی بر چشم خود ببیند که آن همه شادی کم آورد در برابر حجم غمی جانکاه... ببین که چه بیرحمانه دوباره شب به صبح میرسد و شب که تا زانو میرسد تحمل را کوتاه میکند ! زهی امید که تا عشق هست پاینده است...
"برای تو که دوست داشتنت دشوار است و فراموش کردنت ناممکن "
« سایه سرو »
